خبرگزاری های دولتی را که باز کنی، یکی از اولین خبرها خبری است درباره تجمع امریکایی ها در مخالفت با جنگ و تحریم علیه ایران (+، +). اما در میان این خبرها که همه به نفع جمهوری اسلامی تنظیم شده اند، خبری از حضور بچه های سبز نیویورک نیست. کسانی که دیروز در میدان تایمز و در کل مسیر تظاهرات گل کاشتند. در خبرهای رسانه های دولتی ایران نه نشانی از تابلوهای سبز خیابان هست، نه نشانی از پلاکاردها، نه نشانی از دستبندهای سبز. هیچ اشاره ای به حضور جمعیت غالبِ دموکراسی خواهیِ ایرانی میان جمعیت نشده است. رجانیوز فقط جایی نوشته است که پنجاه نفر با پلاکارد سبز آمده بودند که گفته می شود سلطنت طلب و مجاهدین هستند!– این عکس ها را از تظاهراتِ دیروز نیویورک گرفتم. بگذاریدشان کنار عکس های فارس که یک تصویر را از نُه جهت نشان داده است
به قول میرحسین «نقشه مار می کشند تا شما را به بیراهه ببرند.»– برای مقابله با رسانه هایی که اخلاق و ادبِ رسانه ای را رعایت نمی کنند، و برای آشکار سازیِ حقیقت، عکس ها را این جا می گذارم بلکه خرده رسانه های ما بتوانند ابررسانه های آن ها را به چالش بگیرند–
راستی شعار ما ساده بود و سر راست: نه به جنگ / نه به تحریم / نه به دیکتاتوری / آری به دموکراسی
سی گزاره برای تحریم: خطر جدی است! کاری کنیم!
2012/01/03

اول؛ دولت امریکا تحریم های جدیدی را علیه ایران وضع کرده است
دوم؛ این تحریم ها برای اولین بار مستقیمن بانک مرکزی و فروش نفت و گاز ایران را هدف قرار داده است
سوم؛ قیمت ارز به خاطر ضربه خوردن اقتصاد ملی روزانه در حال بالا رفتن است
چهارم؛ بالاتر رفتن ریسک سرمایه گذاری، تورم، بیکاری، گسترش فقر، کمبودِ دارو و تجهیزات پزشکی، عدم توانایی در بهینه سازی صنعت هوایی و جاده ها، عدم امکان ارسال بسته های پستی، آسیب های مادی و روانی برای ایرانیان داخل و خارج کشور از جمله نتایج مستقیم تحریم هاست
پنجم؛ در نتیجه تحریم ها جامعه را فقیرتر و ضعیف تر می کند
ششم؛ حکومت اما به خاطر دسترسی نامحدود به منابعِ ثروت، ارتباط با دولت های فاسد، قاچاق، و سرکوب بی رویه، به اندازه ی جامعه آسیب نمی بیند
هفتم؛ حکومت از تحریم ها به عنوان سرپوشی برای توجیه سیاست های غلط اقتصادی خود استفاده می کند
هشتم؛ دموکراسی نه از دلِ فقر، که از دل افزایش آگاهی، شبکه سازی اجتماعی، بسیج مردمی، نافرمانی مدنی و قوی شدنِ جامعه ساخته می شود
نهم؛ تحریم ها مردم را در مقابل حکومت ضعیف تر و نیاز مردم به حکومت برای تأمین مایحتاج اولیه را بیشتر می کند
دهم؛ در نتیجه تحریم ها به ضرر جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران است
————————————————————————–
اول؛ بهانه ی غرب برای تحریم این است که ایران به دنبال دست یابی به سلاح هسته ای است و نقض حقوق بشر می کند
دوم؛ اسرائیل، هند و پاکستان به خاطر داشتن سلاح هسته ای تحریم نشده اند
سوم؛ عربستان، کویت، قطر و امارات به خاطر نقض حقوق بشر تحریم نشده اند
چهارم؛ اگر اسرائیل به دلیل ایکس و پاکستان به دلیل ایگرگ سلاح هسته ای دارند، ایران هم به دلیل زِد می خواهد سلاح هسته ای داشته باشید
پنجم؛ در نتیجه، سیاست های غرب در قبال ایران (به رهبری امریکا که تنها کشوری است که از سلاح هسته ای استفاده کرده است) بر اساس استانداردهای دوگانه است
ششم؛ سیاست های دوگانه در عین حال که نمی تواند درصد بالای افکار عمومی را با خود همراه کند، اثرگذاریِ پایینی دارد
هفتم؛ تحریم جدید ایران توسط امریکا که در تمام کشورهای همسایه پایگاه نظامی دارد، باعث منزوی تر شدن حکومت ایران می شود
هشتم؛ حکومت منزویِ ایران که از همه طرف در محاصره است برای حفظ امنیت خود با ولع بیشتری به دنبال سلاح هسته ای خواهد بود
نهم؛ حکومت منزوی ایران به بهانه ی حفظ امنیت با قدرت بیشتری اعتراضات داخلی را سرکوب خواهد کرد
دهم؛ در نتیجه تحریم از طرف غرب – وقتی با استانداردهای دوگانه و تهدید علیه ایران همراه شود – نه تنها مانع دست یابی ایران به سلاح هسته ای و نقض حقوق بشر نیست، که آن را تقویت می کند
————————————————————————-
در نتیجه
اول؛ هم غرب و هم جمهوری اسلامی در ادامه ی این روند مقصرند
دوم؛ برای مقابله با ادامه ی این وضع باید در محکوم کردنِ هر دو جبهه و ارائه راه حل ها به هر دوطرف کوشید. در ایران باید انتخابات آزاد برگزار شود، غرب باید دست از استانداردهای دوگانه اش بردارد
سوم؛ محکوم کردنِ جمهوری اسلامی بدون در نظر گرفتن نقش غربی ها در تشدید این بحران، همصدا شدن با جنگ طلبانِ امریکایی است
چهارم؛ محکوم کردن غرب بدون در نظر گرفتن نقش جمهوری اسلامی، همصدا شدن با دیکتاتورهای وطنی است
پنجم؛ در عین حال معنیِ هر کنشِ اجتماعی با توجه به بسترِ اجتماعیِ آن تعیین می شود
ششم؛ یعنی در دست گرفتن پلاکاردِ «تحریم علیه ایران را متوقف کنید» توسط ایرانیان دموکراسی خواه در خاکِ آمریکا، همصدا شدن با دیکتاتورهای وطنی نیست، همان طور که «خامنه ای باید برود!» در خاکِ ایران، هم صدا شدن با جنگ طلبانِ امریکایی نیست
هفتم؛ ایرانیان داخل و خارج کشور باید علیه تحریم و برای دفع خطر احتمالی جنگ دست به دست هم بدهند
هشتم؛ داخل نشین ها – آن طور که میرحسین در یکی از بیانیه هایش آورده است – با افزایش اگاهی و ایجاد شبکه های اجتماعی و «قبله قرار دادن خانه های مان» – و خارج نشین ها با تجمع جلوی سفارت خانه های امریکا، اعتراض های نمادین و استفاده از شبکه های محلی برای اثرگذاری روی افکار عمومی
نهم؛ تحریم های جدید مقدمه جنگ است. تحریم علیه عراق بیش از پانصد هزار کشته برجای گذاشت. جنگ علیه این کشور جان چند صد هزار انسان را تا به امروز گرفته است
دهم؛ خطر جدی است. احساس مسئولیت کنیم. هر کجا که هستیم. و امید داشته باشیم به تأثیرگذاری مان
دوم؛ با این حال تصور می کنم که دولت امریکا هنوز پشتوانه ی اخلاقی برای دفاع از حقوق همجنسگرایان را در دنیا ندارد. قانون «نپرس و نگو» در نیروی ارتش این کشور تا همین چند ماه پیش پابرجا بود و اجازه ی خدمت سربازی به همجنسگرایان نمی داد. بسیاری از اعضای کنگره ی امریکا آشکارا همجنسگراستیز هستند و بسیاری از ایالت ها در این کشور ازدواج همجنسگرایان را هنوز به رسمیت نشناخته اند. دولت امریکا هم چنین در این سال ها نتوانسته علاقه اش به «خانواده ی دیگرجنسگرا» را در تدوین، رد و یا پیوستن به بعضی از بیانیه ها و کنوانسیون های بین المللی پنهان کند
سوم؛ وقتی دفاع از حقوق همجنسگرایان با «سیاست خارجی» امریکا عجین شود، لزومن پیامدهای مثبتی برای همجنسگرایان در پی ندارد. همجنسگرایی در بیش از هشتاد و پنج کشور جرم تلقی می شود و اکثر این کشورها در افریقا، امریکای جنوبی، خاورمیانه، و آسیای مرکزی با سیاست های خارجی امریکا در امور دیگر مخالف اند. پیوند خوردن حقوق همجنسگرایان با «سیاست خارجی» امریکا می تواند وضعیت همجنسگرایان در آن کشورها را بدتر کند. این کشورها بر موضع خود مبنی بر «غربی» و «غیر بومی» بودن همجنسگرایی مصمم تر می شوند و آن را «ناتوی فرهنگی» و «بهانه ی غربی ها برای دخالت در امور داخلی» کشور خود می دانند
چهارم؛ وقتی چند سال پیش «دفاع از حقوق زنان» به یکی از اهداف مهم سیاست خارجی دولت امریکا بدل شد، امریکایی ها «نجات زنان افغانستان» را در زمره دلایل خود برای حمله به این کشور گنجاندند. در آن جنگ بسیاری از زنان افغان کشته شدند. مثبت بیاندیشیم و امیدوار باشیم که این بار «نجات همجنسگرایان ایرانی» بهانه ای برای یک جنگ جدید نباشد
درباره انگشتی که داخل مقعد رفت
2011/11/03
اا
اول؛ حرفِ آخر را همین اول بزنم. من رفتار بازیکنان پرسپولیس را غیراخلاقی نمی دانم. دو نفر (گویا) بر اساس رضایت دو طرفه یک رفتار را مرتکب شده اند. دعوایی بین شان رخ نداده و من احتمال می دهم بر اساس توافق و عادت این رفتار را انجام داده باشند. کسانی که این عمل را (نامش را گذاشته اند انگشت کردن؟) غیراخلاقی می دانند می بایست بحث کنند که طبق کدام فلسفه اخلاق این عمل غیراخلاقی است. آن ها باید نشان دهند که طبیعتِ رفتاری مثل وارد شدن انگشت داخل مقعد با وارد شدنِ انگشت داخل بینی متفاوت است. آن ها باید نشان دهند که پریدنِ یک بازیکن روی شانه ی دیگری با وارد شدن انگشت داخل مقعد – اگر بر اساس رضایت دو طرف باشد – فرق می کند.
این طور که به نظر می رسد بدون آن که این بحث ها صورت بگیرد زشتی این عمل از پیش تعیین شده است. آن طور که در رسانه های جمعی و گفت و گوهای روزانه میان مردم به گوش می رسد – که شاید نمودش در برنامه نود و بعضی نظراتی باشد که در شبکه های اجتماعی گذاشته می شود – این عمل غیراخلاقی دانسته شده است. با این حال کسی دلیلی برای غیراخلاقی بودنِ این رفتار بیان نمی کند. چرا غیر اخلاقی بودنِ این رفتار اظهر من الشمس است بی آن که دلیلی برای آن اقامه شود؟ در ادامه سعی می کنم به این پرسش پاسخ دهم.
دوم؛ من فکر می کنم که اگر در مملکتی زندگی می کردیم که دموکراسی و شفافیت حاکم بود وافرادی که این عمل را غیراخلاقی نمی دانند نیز اجازه مطرح کردن نظرشان در رسانه های حاکم را داشتند، آن گاه بسیاری از آن هایی که به خاطر ترس از دیگران، همرنگ شدن با جماعت و یا آسیب ندیدن از طرفِ اکثریتِ به ظاهر اخلاق گرا سکوت کرده اند نیز جرأت پیدا می کردند تا بی پرواتر نظر خود را بازگو کنند. در این میان حتی کسانی که می خواهند از این دو بازیکن دفاع کنند نیز در محکوم کردنِ این رفتار همراهِ بقیه هستند. گروهی مانند جواد نکونام گفته اند که «این بچه (محمد نصرتی) اشتباه کرد، خامی کرد، بچگی کرد، اما زندگی را که نباید از او بگیریم» و گروهی دیگر ضمن غیراخلاقی دانستنِ این رفتار به حاکمیت خرده گرفته اند که «چرا جلوی بی اخلاقی های دیگر نظیر دزدی و قتل را نمی گیرید.» هر دو گروه، هر چند ظاهر کلام شان با دیگران متفاوت است و با این دو بازیکن همدردی می کنند، اما به واقع با دیگر اخلاق گرایان هم دست هستند و به گفتمانِ مسلطِ حقه باز یاری می رسانند. تنها در فضای دموکراتیک و شفاف است که امکان مطرح شدن نظرات له و علیه وجود دارد. استبداد که نباشد، دو رویی نیز کمتر می شود.
سوم؛ اما چرا یک انگشت و مقعد تا این اندازه ستون های اخلاقی جامعه را (ظاهرن) به لرزه انداخته به طوری که مجری برنامه نود با حالت رنگ پریده در ابتدای برنامه وا اسفا سر می دهد و پای دادستانی و نماینده مجلس و وزیر و شلاق و محرومیت و زندان به میان کشیده می شود؟ چرا مردم در این باره این قدر صحبت می کنند؟ چرا خبرِ کشته شدن یک فعال سیاسی و مدنی مثل هدی صابر نمی تواند تا این اندازه میان مردم گفت و گو ایجاد کند؟
فکر می کنم دو دلیل عمده دارد؛
1- تلاش خستگی ناپذیر و شبانه روزی حاکمان جمهوری اسلامی در این سی و چهار سال در این جهت بوده که سکس و هر آن چه که مربوط به آلت های جنسی است تابو باقی بماند و در عرصه ی عمومی مطرح نشود. یکی از کارکردهای سیاست هایی مثل حجاب اجباری، گشت ارشاد، جداسازی جنسیتی در مدارس و دانشگاه ها و اتوبوس و مترو، ستاد حجاب و عفاف و نیز خط کشی بی چون و چرا بین حوزه عمومی و خصوصی در این راستاست. سکس مربوط به خانه است، عفت مربوط به خیابان.
اما دقیقن خلاف آن چه که حاکمان جمهوری اسلامی می خواهند اتفاق افتاده. یک عطش سیری ناپذیر برای سکس و هر آن چه که به آلت جنسی مربوط است در میان مردم به وجود آمده. نمونه ی بارزش پخش فیلمی منتسب به زهرا میرابراهیمی است که چند میلیون بار در شهر تهران دست به دست شده است. فیلم محمد نصرتی و شیث رضایی را بیش از یک میلیون نفر روی یوتیوب تماشا کرده اند.
فوکو در تاریخ سکسوالیته در اروپا بحث می کند که با آن که در قرن هفده تا نوزده میلادی در اروپا سیاست های سرکوب سکسوالیته وجود داشت، اما این سیاست ها کارکردی عکس پیدا کرد: اشتیاق برای تولید دانش و گفتمان در رابطه با سکس و آلت جنسی بیشتر شد. همین این اتفاق در ایرانِ ما می افتد. این که انگشت محمدنصرتی و مقعد شیث رضایی نقل محافل است لزومن به خاطر اخلاق گرا بودنِ ایرانیان نیست. یک پای ثابتِ این داستان «لذتی» است که مردم از این صحبت ها می برند. انگشت محمد نصرتی چه اندازه بوده؟ آیا داخل مقعد شیث جا می شده است؟ انگشت چه کسی داخل مقعد کدام دیگری جا می شود و غیره. مردم این بارمی توانند تحت لوای مشروع اخلاق گرایی برای چند هفته از (زشتیِ) انگشتی که داخل مقعد دیگری رفته است بگویند. حال آن که شاید بارها انگشت خودشان داخل مقعد دیگران رفته باشد.
2- ایو سدویک، فیلسوف امریکایی و نظریه پرداز مطالعات جنسیت و سکسوالیته، درباره ی شکل گیری مردانگی در دوران مدرن نظریه ای دارد با این مضمون که مردانگیِ مسلط بر پیوندِ غیراِروتیکِ بین مردان استوار است. مردان با یکدیگر «رفیق» هستند و مرام و معرفت دارند (کمتر شنیده شده که درباره ی «لوتی بودنِ» یک زن صحبت شود) اما این پیوند بر تمایلات جنسی استوار نیست. ایو سدویک به این فضاهای مردانه عنوانِ هموسوشیال می دهد. تفاوت فضاهای هموسوشیال با فضاهای هموسِکشوال در غیرِاروتیک بودنِ اولی است.
زمین فوتبال یکی از این فضاهای هموسوشیال است که به مردانگیِ مسلط جسمانیت بخشیده می شود. مردانِ یک تیم با یکدیگر دست همکاری می دهند، چهارچشمی از یارِ خودی حمایت می کنند و «بازی جوانمردانه» را در قبال رفقای خود به جا می آورند. به ندرت شنیده شده (یا اصلن شنیده نشده) که یک بازیکن فوتبال همجنسگرا باشد. همجنسگرا بودن یک بازیکن فوتبال باعث اروتیک شدنِ فضای مردانه ای می شود که قرار است هموسوشیال باقی بماند.
اتفاقی که بین بازیکنان پرسپولیس افتاد خلاف قواعد فضای هموسوشیال بود. در فضای هموسوشیال دعوا، کتک کاری، فحش، پرتاب کردن آب دهان، لگد زدن، تنه زدن و امثالهم مجاز است و یا با تنبیه متناسبی مواجه می شود. اما کافی است از یک مرد رفتاری اروتیک سر بزند و پای سکسوالیته به میان بیاید. تنبیهی که فرد خاطی با آن مواجه خواهد شد غیرمتناسب با عمل انجام شده است. بخشی از فشاری که این روزها محمد نصرتی و شیث با آن مواجه هستند به خاطر خیانتی است که به فضای «مرام-محور» و «مقدس» و «غیر اروتیکِ» فوتبال کرده اند. فردوسی پور در برنامه نود گفت که پیراهن پرسپولیس را آدم هایی مانند پروین و دیگران بر تن کرده اند. شبحِ همجنسگرایی بر زمین فوتبال سایه انداخته است. در نتیجه وارد شدن انگشت داخل مقعد دیگری در زمین فوتبال می تواند یک فرد را به طور کامل از این فضای هموسوشیال دور کند. مردان، خیانت کنندگان به فضای هموسوشیال را به راحتی نمی بخشند.اگر هم آن فرد بخشیده شود با عنایت به مرامِ لوتی گری است. علیرضا دبیر گفته است: «آستین بالا بزنید و این بچه ها را ببخشید.»
چهارم؛ فراموش نکنیم که بی اخلاق ترین آدم ها معمولن در این مواقع از آبِ گل آلود به نفع خود ماهی می گیرند تا ظاهرِ اخلاقی و متشرعِ خود را به رخ دیگران بکشند و بر رفتارهای غیراخلاقیِ خود سرپوش بگذارند. محمود سالارکیا، معاون سابق دادستان تهران، که ید طولایی در به زندان انداختن مخالفان حکومت، دروغ گویی و دغل کاری دارد، و به سِمَت ریاست کمیته انضباطی باشگاه پرسپولیس درآمده است، محمد نصرتی را تا اطلاع ثانوی از میادین فوتبال محروم کرده است. وی بیست و چهار ساعت پیش از این تصمیم در مصاحبه ای با خبرگزاری فارس گفته بود که محمد نصرتی کاری انجام نداده است و «این ماجرا صحت ندارد و دروغ است .. و آقایان شانتاژ کرده اند.» بیست و چهار ساعت کافی بود تا سالارکیا «دروغی» که خود گفته بود را پس بگیرد و در ظاهر پاسدار اخلاق جامعه ظاهر شود. حواس مان به پاسبان های اخلاقِ این روزها باشد؛ آن ها همان واعظانِ بر محراب و منبرِ حافظ اند.
سخن کوتاهی با بعضی لیبرال های وطنی
2011/11/02
شاید این سخنِ کوتاه به کار آید. بعضی از دوستانِ (لیبرالِ) وطنی این عکس را به اشتراک گذاشته اند در این چند روز. تصویر، چند جوان بسیجی را نشان می دهد که در حمایت از جنبش اشغال وال استریت در تهران تظاهرات کرده اند. این عکس را یکی از ده ها صفحه ای که نامِ «جنبش اشغال وال استریت» را یدک می کشد به اشتراک گذاشته است. همین باعث شده که دوستان مان تیترهایی بزنند مثل: «ائتلاف جالبی است!»، «ارتجاع سرخ و سیاه که میگن همینه ها»، «صفحه اصلی وال استریت در خدمت لمپن بسیجی ها» و امثالهم. سه تا نکته به نظرم می رسد:
اول؛ این که دوستان (لیبرال) مان بعد از آن که چند هفته از آغاز جنبش می گذرد این صفحه را با عنوان صفحه ی «اصلی» به مخاطبان شان معرفی می کنند نشان می دهد که چه قدر پیگیر مسائل هستند. من اصراری به «اصلی» و «فرعی» کردنِ صفحه ها ندارم. اما از آن جا که دوستان مان نوشته اند صفحه ی «اصلی» اشغال وال استریت چنین کرده است، در پاسخ می گویم که اگر صفحه ی اصلی وجود داشته باشد این صفحه نیست. این عکس از این جا برداشته شده حال آن که صفحه ی اصلی جنبش این جاست
دوم؛ یکی از ابزارهای همیشگی روزنامه کیهان برای کوبیدن جنبش سبز، چسباندنِ آن به سازمان مجاهدین و صهیونیسم و غیره بود. یکی از نقدهای همیشگی ما – و از جمله این دوستان – به روزنامه ی کیهان این بود که نمی توان دنیا را به دو دسته ی دوست و دشمن تقسیم کرد. حقانیت جنبش سبز در پیوند مردم با یکدیگر و در مطالبات شان نهفته است نه در حمایت فلان شخص یا گروه. ما گیرِ اخلاقی هم به کیهان می دادیم و از درس گفتارهای مصطفی ملکیان مثال می زدیم. اما با این برخوردهایی که در این چند هفته از طرف دوستان رخ داده و روش هایی که در برخورد با این جنبش به کار بسته شده و بعضن به توهین های شخصی هم رسیده است، من دارم به آن گیرهایی که به روزنامه ی کیهان داده می شد با دیده ی تردید نگاه می کنم. و این کمی ناراحت کننده است
سوم؛ یکی از افراد «غیر ایرانی» که پای این عکس در همان صفحه ای که دوستان به آن اشاره دارند کامنت گذاشته، نوشته است: «این یک نمایش است که رهبر معنوی/دیکتاتور فراهم دیده اند. آخرین باری که ایرانیانِ واقعی صدای شان را بلند کردند به شکل بسیار بدی تنبیه شدند. گول نخوریم! آزادی برای همه، همه جا، همین حالا.» می توانیم از غیر ایرانی هایی که گویا دلیل تظاهرات بسیجی ها را بهتر از ما می دانند یاد بگیریم
ما به غیرممکن ها می اندیشیم
2011/10/31
صحبت های جودیت باتلر، فیلسوف پساساختارگرای امریکایی، و نظریه پرداز برجسته ی مطالعات فمینیستی و سکسوالیته، در جمع «جنبش اشغال وال استریت» در واشنگتن:
سلام بر همه! من جودیت باتلر هستم. به این جا آمده ام تا حمایت و همبستگی ام را با این نمایش بی سابقه ای که از اراده ی دموکراتیک و مردمی برپاست تقدیمِ شما کنم. بعضی از مردم این روزها می پرسند که شما تظاهرات کنندگان چه خواسته هایی دارید؟ آن ها می گویند شما یا خواسته ای ندارید و در نتیجه نقدهای تان مغشوش است، یا خواسته های شما مبنی بر برابری اجتماعی و عدالت اقتصادی خواسته هایی غیرممکن است و خواسته های غیرممکن امکان تحقق ندارد.
ما اما مخالف آن ها هستیم. ما می گوییم که اگر «امید» یک خواسته ی غیرممکن است ما غیرممکن را می خواهیم. اگر حق برخورداری از سرپناه، غذا و شغل خواسته های غیرممکنی است، ما خواستارِ غیرممکن ها هستیم. اگر غیرممکن است که کسانی که از رکود اقتصادی سود می برند ثروت شان را توزیع کنند و به طمع شان پایان ببخشند، بله! ما غیرممکن را طلب می کنیم.
بدیهی است که فهرست خواسته های ما بلند است. این ها خواسته هایی است که جای هیچ مصالحه ای برایشان نیست: ما به انحصارِ ثروت معترضیم. ما به تبدیل کردن کارگران به جمعیتِ یک بار قابل مصرف اعتراض داریم. ما با خصوصی سازیِ آموزش سر سازگاری نداریم. ما باور داریم که آموزش باید یک خیر و ارزش عمومی باشد. ما روندِ رو به رشدِ تعداد فقرا را برنمی تابیم. ما علیه بانک هایی هستیم که خانه های مردم را از چنگ آنان درمی آورند. ما به عدم ارائه ی خدمات درمانی برای تعداد غیرقابل شمارشی از مردم معترضیم. ما به نژادپرستیِ اقتصادی نه می گوییم و خواستار پایان بخشیدن به آنیم.
مهم است که بدن های ما در جمع و عرصه ی عمومی به یکدیگر پیوند بخورد. بدن های ما رنج می کشد، غذا و سرپناه می خواهد. این بدن ها برای پیوند و لذت به یکدیگر نیاز دارد. در نتیجه آن چه که ما به نمایش می گذاریم یک سیاستِ بدنِ جمعی است؛ سیاستِ خواسته های بدن، حرکت و صدای آن. اگر سیاستِ مبتنی بر انتخابات می توانست اراده ی جمعیِ ما را به نمایش بگذارد ما این جا نمی بودیم. ما در این جا در پیِ اراده ی جمعی مان می نشینیم و برمی خیزیم و حرکت می کنیم، یعنی درست آن چه که سیاستِ مبتنی بر انتخابات فراموش کرده و به کناری نهاده است. اما امروز، در این زمان و دوباره، ما این جا هستیم، بر خواسته های مان پا می فشاریم، و عبارتِ «ما مردم» را رنگِ واقعیت می بخشیم. ممنونم.
ما خیال پرداز نیستیم!
2011/10/12
قسمت هایی از صحبت های ژیژک، فیلسوف اسلوونیایی، در جمع اشغال کنندگان وال استریت، که به نظرم مهم تر آمد و ترجمه کردم– اگر خواستید با دوستان تان به اشتراک بگذارید.
«آن ها ما را خیال پرداز می نامند. اما خیال پردازانِ واقعی کسانی هستند که فکر می کنند این سیستم می تواند برای مدت نامعلوم به همین شکل ادامه پیدا کند. ما خیال پرداز نیستیم. ما داریم آن ها را از خواب خوش شان که دارد به یک کابوس تبدیل می شود بیدار می کنیم. ما چیزی را نابود نمی کنیم. ما تنها شاهد هستیم که چه طور سیستم، خودش را نابود می کند. تصویر آشنای کارتون هایمان را به یاد بیاوریم. یک گربه (در کارتون تام و جری) به سر پرتگاه می رسد اما بی حواس به مسیرش ادامه می دهد. بی خیالِ این که زیرش خالی شده است. تنها وقتی پایین را نگاه می کند و می بیند چیزی زیرش نیست، می اُفتد. این دقیقن همان کاری است که ما داریم این جا انجام می دهیم. ما داریم به سرمایه دارانِ وال استریتی می گوییم آهای! زیر پای تان را نگاه کنید!»
«در آوریل 2011 دولت چین دستور داد که فیلم ها و داستان هایی که واقعیت های جایگزین یا خیال پردازی هایی مثل ماشین زمان را نمایش می دادند ممنوع شود. این یک نشانه خوب برای چین است. این یعنی مردمانِ چین هنوز به جایگزین ها فکر می کنند و دولت چین مجبور می شود که آن را ممنوع کند. ما این جا با ممنوعیت سر و کار نداریم. چرا که سیستم مستقر حتی توانایی ما را برای خیال پردازی سرکوب کرده است. به فیلم هایی که هر روز می بینیم نگاه کنیم. همه چیز در آن ممکن است. می توان تصور کرد که یک شهاب سنگ به زمین می خورد و زندگی پایان می یابد و غیره و ذلک. اما انگار نمی توان پایان سرمایه داری را حتی در خیال متصور شد.»
«بگذارید یک داستان از دوران کمونیسم برایتان بگویم. مردی از آلمان شرقی به سیبریا فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که نامه هایش را سانسورچی ها می خوانند. به همین خاطر قراری با دوستانش گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید به جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه ی متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در نامه آمده بود: «همه چیز این جا عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است.
این شیوه زندگی ماست. ما از همه آزادی هایی که می خواهیم برخورداریم. اما آن چه نداریم جوهر قرمز است. یعنی زبانی نداریم که که با آن بتوانیم عدمِ آزادی مان را بیان کنیم. آن شکلی که ما یاد گرفته ایم درباره ی آزادی صحبت کنیم جنگ برای آزادی را مقابل تروریسم قرار می دهد. این، معنای واقعی آزادی را تحریف می کند. و شما اشغال کنندگان وال استریت دارید آن کار بزرگ را انجام می دهید: شما دارید جوهر قرمز را به ما می دهید.»
«یک خطر وجود دارد. ما نباید شیفته ی خودمان بشویم. ما این جا روزهای خوشی را کنار هم می گذرانیم. اما یادمان نرود! کارناوال های شادی زودگذرند. آن چه که مهم است اتفاقی است که روز بعد می افتد. زمانی که ما به زندگی عادی برمی گردیم. آیا آن زمان تغییری رخ داده است؟ من نمی خواهم که شما این روزها را به یاد بیاورید و بگویید آه! ما جوان بودیم! چه روزهای زیبایی بود! یادمان باشد که پیام اصلی ما این است: ما حق داریم به جایگزین ها فکر کنیم.»
«ما در بهترین دنیایِ ممکن زندگی نمی کنیم. اما یک راه طولانی در پیش است. پرسش های به راستی دشواری پیش روی ماست. ما می دانیم چه نمی خواهیم. اما آیا آیا می دانیم چه می خواهیم؟ چه نظام اجتماعی می تواند جایگزین سرمایه داری شود؟ رهبران جدید چه خصوصیت هایی باید داشته باشند؟ یادمان نرود: مشکل اصلی فساد و زیاده خواهی نیست. مشکل اصلی سیستم است. سیستمی که ما را تا مرز تسلیم هل می دهد. تنها از دشمنان حذر نکنیم. حواس مان به دوستان نارفیقی که می خواهند جان حرکت ما را بگیرند نیز باشد.»
«ما کمونیست نیستیم. اگر کمونیسم آن نظامی است که در سال 1990 سقوط کرد یادمان باشد که آن کمونیست ها امروز بی رحم ترین سرمایه داران هستند. ما امروز در چین یک نظام سرمایه داری داریم که حتی پویاتر از سرمایه داری امریکایی است. اما آن جا دموکراسی نیست. این یعنی وقتی دارید سرمایه داری را نقد می کنید از تهدید کسانی که می گویند شما مخالف دموکراسی هستید نترسید. پیوند بین سرمایه داری و دموکراسی پایان یافته است.»
«تغییر، ممکن است. ما این روزها چه چیزهایی را ممکن می دانیم؟ به رسانه ها گوش کنیم. از یک طرف در حوزه ی تکنولوژی و سکسوالیته همه چیز ممکن است. شما می توانید به ماه سفر کنید. می توانید با بیوژنتیک زندگی ابدی داشته باشید. می توانید با حیوانات سکس داشته باشید و امثالهم. اما به حوزه اقتصاد و اجتماع نگاه کنیم. می گویند که هر تغییری غیر ممکن است. ما می خواهیم مالیات بر ثروتمندان اندکی افزایش پیدا کند؛ می گویند محال است، رقابت از دست می رود. ما می خواهیم پول بیشتری صرف سلامت شود؛ می گویند امکان ندارد، یک دولت توتالیتر سر کار می آید. چه طور می شود به ما وعده ی زندگی ابدی می دهند اما نمی توانند اندکی بیشتر صرف سلامت کنند؟ یک جای کار می لنگد. بیایید اولویت های مان را همین جا تعیین کنیم. ما استاندارهای بالاتری برای زندگی نمی خواهیم. ما استاندارهای بهتری برای زندگی می خواهیم.»
«ما باید صبر داشته باشیم. تنها چیزی که من از آن می ترسم این است که یک روز به خانه های مان برویم، سالی یک بار یکدیگر را ملاقات کنیم، آب جو بخوریم، و نوستالژیک وار این روزها را به یاد آوریم. بیایید به یکدیگر قول بدهیم که این اتفاق نمی افتد. ما می دانیم که مردم اغلب نسبت به چیزی اشتیاق دارند اما واقعن آن را نمی خواهند. بیایید نترسیم و چیزی را که به آن اشتیاق داریم واقعن بخواهیم. مرسی.»
کفش های پاشنه بلند، به پای مردان
2011/10/01
یک ضرب المثل قدیمی هست که می گوید «شما نمی توانید واقعن تجربه ی فرد دیگری را درک کنید مگر آن که یک مایل با کفش های وی راه بروید.»
پریروز 29 سپتامبر، طبق قرار قبلی، ده ها نفر از «مردان» کانادایی در شهر تورنتو با پوشیدن «کفش پاشنه بلند» یک مسیر یک مایلی را پیمودند. برنامه را «کمپین روبان سفید» ترتیب دیده بود و هدف شان مبارزه با خشونت علیه زنان. کمپین روبان سفید گسترده ترین کمپینی در جهان است که مخاطبانش مردان و پسران هستند و برای حذف کلیه اشکال خشونت علیه زنان تلاش می کند.
پیاده روی مردها با کفش پاشنه بلند دست کم دو پیام دارد: 1- تا زن نباشیم، نمی توانیم تجربه های زنان از خشونت را درک کنیم؛ 2- کفش پاشنه بلند نیز یک شکل خشونت است و برساخته ی جامعه ی مردسالار؛ هر چند این جمله به مذاق بسیاری خوش نیاید.
این ویدئو تیزر تبلیغی برنامه است. گزارش تصویری از این برنامه را اینجا ببینیم.
امریکا را آزاد کنید
2011/09/28
امروز دوازدهمین روز «اِشغال» وال استریتِ نیویورک توسط جوانان چپ امریکایی است که به سرمایه سالاری، فقر، نژادپرستی، زن ستیزی، اسلام ستیزی، همجنسگراستیزی، مهاجرستیزی، جنگ و خشونت، «نه» می گویند.
در طول این دوازده روز بیش از صد نفر بازداشت شده اند. تعجبی ندارد که رسانه های فراگیر، خبر اِشغال وال استریت را کار نکرده اند. کار رسانه، بازنماییِ حقیقت نیست. کار رسانه، برساختن حقیقت است. حقیقت اما این روزها نه در فاکس نیوز، و نه در بازار بورس نیویورک، که در جمع های کوچک و همبسته ی اشغال کنندگانِ وال استریت خوابیده است.
این مرد، کُرنِل وست است؛ استاد دانشگاه پرینستون، و یکی از فعالان جنبش مدنی دهه ی شصتِ سیاه پوستان در امریکا. به میان جمعیت آمده، با این پیام که: «تنها اگر جنگ علیه فقر یک جنگ واقعی می بود، ما پول هایمان را صرفش می کردیم.» — پیامش خطاب به دولت های چند دهه ی اخیر امریکاست که برنامه ی «جنگ علیه فقر» روی پیشانی شان زده بود اما «جنگ علیه مردمانِ فقیر» عملکردشان.
این شنبه ای که از راه برسد، روز «ملی اشغال وال استریت» نامگذاری شده. الگوی شان «روز خشمِ» مصری ها و سوری ها و بحرینی هاست. میدان التحریر قاهره و میدان آزادی تهران از شرق به غرب رفته، جا خوش کرده وسط خیابان های نیویورک. شعار اما یکی است: «آزادی! آمریکا را آزاد کنید!» ـ
از شهروندان سبزمان حمایت کنیم
2011/08/04
این پست حذف شد تا در فرصتی مناسب تر بازنشر شود. با عذرخواهی از دوستانی که این نوشته را به اشتراک گذاشته بودند.




















