سلام و درود به محضر رهبر گرامی ‌ما حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

مرگ، بی‌گمان سر خواهد رسید، و ما را و شما را به کام خود فرو خواهد کشید. جنازه‌ی ما را که ناشناس و بی‌کس و کاریم، با شتاب، به آغوش سرد گور می‌سپرند، و جنازه‌ی شما را که معروف عالمید، مردمان بی‌شمار، بر سر دست می‌برند و اشک‌ریزان و بر سر زنان، جلوی چشم صدها دوربین و صدها خبرنگار و صدها میهمان خارجی، در آرامگاه ابدی‌تان می‌نهند. مزار ما، گذرگاه باد و باران و محل تابش آفتاب داغ می‌شود، و مزار شما، با گنبد و بارگاهی مجلل، با تالارها و شبستان‌ها و رواق‌ها و صحن‌ها و هتل‌ها و دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه، و با فروشگاه‌ها و کتابخانه‌ها و بوستان‌هایی پر از گل و گیاه، آذین خواهد یافت.

ما، که غریب و گم‌گشته‌ایم، زود از خاطره‌ها محو خواهیم شد، شما اما، که از سامان‌دهندگان بخش‌هایی از تاریخ این سرزمین‌اید، تا روزگاران دراز بر سر زبان‌ها خواهید بود. با هر آنچه که ما نخواهیم داشت، و با همه‌ی آنچه که شما خواهید داشت، یک سرنوشت مشترک، ما را و شما را به هم پیوند می‌زند. و آن: پوسیدن و خوراک مار و مور شدن جسم‌هایمان، و پاسخ‌گویی به رفتار و اعمال دنیاوی‌مان در سرای باقی است. و باز این که: ترازوی دقیق و مویین خدا، به یک جهش، تکلیف خرد و کلان ما بی‌نشانان را مشخص می‌کند، و تعیین تکلیف شما، به خاطر مسئولیت‌های فراوانتان به درازا خواهد کشید.

گرچه در دستگاه سریع‌الحساب خدا، زمان به کشداری ایام عمر ما نخواهد بود، با شما اما، تا به ریز ریز امضاها و امر و نهی‌ها و خنده‌ها و اخم‌ها و طردها و جذب‌هایتان رسیدگی نشود، زمان بر شما به کندی گام‌های مور، گذر خواهد کرد.

ما را و شما را یک به یک بر بلندی‌های محشر می‌ایستانند تا راضیان و ناراضیان با عبور از مقابل ما، ما را و شما را شناسایی کنند و فریاد هواخواهی و دادخواهی سر دهند. ما را که آوازه‌ای با ما نیست، مردمان فراوانی نخواهند شناخت، شما را اما دوستان راضی، و شاکیان ناراضی بسیار خواهد بود.

دوستان و دوستداران شما، از نیکی‌های شما خواهند گفت. که:

خدایا، ما شاهد بودیم که سیّد علی خامنه‌ای، سخنوری شجاع و نترس و صاحب نفوذ بود. ما را در همه حال به تقوای الهی دعوت می‌نمود. صدای خوشی در نماز داشت. از مال دنیا هیچ برای خود برنداشت. یک تنه دست به گلوی آمریکا و اسراییل فشرد و جلوی چشم مردمان دنیا، با این زورگویان خدانشناس درافتاد. سید عزیز، کشور ما را از هزار توی فتنه‌ها عبور داد و به هر بهانه، ما را از دشمنان در کمین باخبر کرد و بر حذر ساخت. در زمان دراز رهبری او، کشور ما گرچه درفقر و فساد ریشه‌داری دست و پا می‌زد، همزمان اما از سلول‌های بنیادین به شلیک موشک‌های یک و دو و سه‌ی شهاب، و از آنجا به غنی‌سازی اورانیوم، و از آنجا به پرتاب ماهواره‌ی امید، و حتی به پیروزی حزب‌الله لبنان در جنگ ۳۳ روزه بر اسراییل دست یافت. ما ای خدا، در زمان رهبری او، از انزوای فقر به در آمدیم و به نوا رسیدیم. خدایا، ما که در دنیا از او، و از رهبری او خوش و خشنود بودیم، تو نیز بیا و از او راضی باش و حساب و کتاب دنیا را بر او آسان بگیر و در بهشت خودت جا و مرتبه‌ی مناسبی برای او مهیا کن.

رهبر گرامی،

همه‌ی ما قبول داریم که شما هوشمندی‌ها و درایت‌های موثری را به روان جامعه جاری فرمودید، اما شرمنده‌ام که فراتر از دوستان و دوستداران شما، که عمدتا از بهره‌مندان رهبری شمایند، جماعتی نیز از شما به خدا شکوه خواهند کرد. من، از باب دوستی و رفاقت، و از باب فردای نیکی که برای شما آرزو دارم، شمارگانی از این شکوه‌ها را برای شما واگویه می‌کنم تا مگر در این فرصت باقیمانده، خود را برای پاسخ‌گویی به مطالبات رها مانده‌ی مردم در پیشگاه عدل خدا آماده کنید. با این اشارت، که دستگاه حسابگری خدای متعال، خود به ذات رفتار ما و شما واقف است، و ابراز رضایت و شکایت مردمان، تنها تراشه‌ی نوری است از عدالت او تا حجت بر همگان ما وشما تمام شود. از زبان شخص شما بارها و بارها شنیده‌ایم که: مراقب ”حق النّاس” باشید. هرآنچه که من در اینجا از شکواییه‌ی مردمان‌مان در محشر عدل خدا بر می‌شمرم، گزیده‌ای از میلیون‌ها حق پنهان و آشکاری است که شما چه بخواهید و چه نخواهید، باید بدان‌ها پاسخ گویید.

شاید دوستان چشم‌بسته‌ی حضرت شما که در دستگاه‌های قضایی و امنیتی به انجام وظیفه مشغولند، از نمونه‌ی پرسش‌هایی که من برای شما آورده‌ام برآشوبند و با من آن کنند که با صدها بی‌گناه کرده و می‌کنند، شما اما بزرگوارانه به آنها بفرمایید: چه نوری‌زاد را خاموش کنید و چه نکنید، و چه او را به داغ و درفش بسپرید و چه به تبعید و آوارگی‌اش دراندازید، من خامنه‌ای در فردای حسابرسی نافذ خدا با همین پرسش‌ها مواجهم. او را رها کنید که او حق دوستی را با من بجای آورده و مرا از فردای بی‌کسی‌ام باخبر کرده است. پس با این مقدمه، شما را به عرصه‌ی محشر می‌برم. به همان بلندی مشرف. شما هستید و مردمان معترض. و خدایی که قاضی منصف این عرصه حساس و حتمی است.

در آن وادی پراضطراب، شاکیان شما از شما به خدا شکوه خواهند کرد و ندا در خواهند داد:

۱- ای خدا، سیّدعلی خامنه‌ای، درکنار خوبی‌هایی که باید می‌داشت و داشت، و با کارهای خوبی که باید انجام می‌داد و داد، از همان بدو رهبری اما، برطبل تفرقه‌ی آحاد مردمان کوفت و با علم کردن بیرق «خودی و غیرخودی» جامعه را رو به انشقاق هرچه بیشتر شتاب داد. وی، هیچ‌گاه به ما که موافق او و کارهای او نبودیم، روی خوش نشان نداد و تا توانست، راه‌های عبور ما را مسدود کرد. خدایا، مگر نه این که او، علاوه بر آن که رهبر موافقان خود بود، رهبر ما مخالفان و منتقدان خود نیز بود؟ از او بپرس چرا حق رهبری را درباره‌ی ما مخالفان ادا نکرد؟ چرا بیهوده ما را به تنگنای دشمنی درانداخت؟ چرا حقوق ما را به هیچ گرفت؟ چرا در همه جا، گزینش‌گران او، راه را بر ما و بر فرزندان ما بستند و حیثیت اجتماعی و شهروندی ما را منکر شدند؟

۲- خدایا، دوره‌ی طولانی رهبری سیّدعلی خامنه‌ای، مرهون همراهی و همدلی ما مردمان ایران بود. او – سیدعلی – هیچ‌گاه از جانب ما مردم به مشکلی که ناشی از عدم همراهی ما باشد، در نیفتاد. ما ایرانیان، جز همراهی با هر آنچه که او می‌خواست و بدان متمایل بود، دغدغه‌ای نداشتیم. اما عجبا که درهمان سال‌های رهبری او، جو جامعه، به لایه‌های تودرتوی خوف و هراس آلوده شد. جمعی از مردمان، به خاطر کمترین اعتراض و نقد از بزرگان تحمیلی، به حبس و شکنجه در می‌افتادند و دچار آسیب‌های روانی و اجتماعی فراوان می‌شدند. شب‌ها و روزهای خانواده‌های بسیاری، در متن اضطراب سپری می‌شد. تا بدانجا که: امنیت روانی جامعه مخدوش گردید. فضای تلخ پلیسی، جان جامعه را خراشید. امنیتی هم اگر بود، برای موافقان او بود. نصیب مخالفان، گرچه نخبه و برجسته و کاردان و کارآمد، جز هراس، هیچ نبود.

۳- خدایا، در دوره‌ی رهبری سیّدعلی، قانون، و تن سپردن مسئولان به قانون، خوار و خفیف شد. خواص، از قانون، نردبانی برای بالا رفتن از فرصت‌ها پرداختند. یک فلک‌زده بی‌نشان، بخاطر یک میلیون بدهی، به زندان حکومت می‌افتاد، اما رییس‌جمهور مطلوب او، و معاون اول رییس‌جمهور، و برخی از وزرا و مدیران دولتی او، با میلیاردها اختلاس و کلاشی، در ماراتن فریب مردم، دکمه‌های بیخ گلو را به رخ می‌کشیدند و به ریش قانون و به ریش مردم می‌خندیدند. همین قانون، درمجلس، فرش زیر پای نمایندگان بزدل مجلس می‌شد. تا در دستگاه قضایی توسط برخی از قاضیان مرعوب و رشوه‌خوار ذبح شود، و پوستش به دست جمعی از ماموران وزارت اطلاعات دریده گردد، و تا مایملکش، به یغمای آن دسته از سپاهیانی رود که در چارچوب قانون می‌ایستادند و هیکلش را رنگ می‌زدند.

۴- خدایا، در زمان رهبری سیّدعلی، کارهای خوب و فراوانی صورت گرفت، با آن همه اما، اعتیاد و بی‌کاری و مصرف فراوان، عضو موثری از شاکله‌ی کشور شد. آبروی کشور در سطح جهان، فرو کشید و به انتهای جدول آبروداران جهان نزول کرد. علتش این بود که هم خود سیدعلی، و هم دولتمردان، و هم مجلسیان، و هم قاضیان، و هم پاسداران، و خلاصه: همه و همه، مشغله‌هایی پیدا کرده بودند که سخت مشغولشان کرده بود و فرصتی برای آنان باقی نمانده بود تا به سالم‌سازی فضای کلی جامعه بپردازند. وقتی هر یک از اینان به کارهای متعددی گرفتار بودند، کسی نمی‌ماند که به اعتیاد گسترده‌ی مردان و زنان و جوانان کشور، و به بیکاری آنان، و به مصرف‌گرایی فراوان‌شان، و به کج‌روی‌های مکررشان رسیدگی کند.

۵- در زمان سیّدعلی، خدایا، ریا و چاپلوسی و دروغ و مسئولیت‌ناپذیری مردم و مسئولان، به فرهنگی رایج منجر شد. مسئولان، پیوسته دروغ گفتند و کج رفتند، و مردم، با نگاه به آنان، از آنان آموختند: آنجا که فرد نامتعادلی چون رییس‌جمهور دروغ می‌گوید و پول و فرصت مردم را بالا می‌کشد و دوستان خود را نیز دراین حرام‌خواری و به باد دادن فرصت‌های بی‌بازگشت کشور تهییج می‌کند، پس چرا آنان نخورند و مصرف نکنند و دروغ نگویند و دوستان و هم‌کیشان خود را به نوا نرسانند.

۶- نخبگان، خدایا، به دلیل بر سر کار بودن ناشایستگان و نالایقان، و به دلیل تخریب وجهه‌ی قانون، و به خاطر امنیتی که وارونه عربده می‌کشید، ناگزیر به خارج از کشور پناه بردند. و کشور، روز به روز، به فقر نخبگی درافتاد. کارهای محوری کشور بر زمین ماند. مدیریت کودنانه‌ی مبتنی بر نفت‌خواری، نشان داد که جز شعارهای سطحی سال به سال، هیچ تحرک قابلی برای اقتصاد غیرنفتی کشور در کار نبود. خدایا بزرگان ما، ما را جوری تربیت کردند که جز مصرف و کم‌کاری و کج‌روی، دغدغه‌ای نداشته باشیم. نخبه‌ها رفته بودند و کشور، دربست در دست آنانی بود که با نخبگی نسبتی نداشتند. و همین آفت نخبه‌کشی و گرایش به بی‌نخبگی، باعث شد که کارها بدست نااهلان و بی‌سوادان بیفتد و دارایی‌های کشور به باد داده شود.

۷- خدایا، در زمان سیّدعلی، بویژه در اواخر عمر او، مردمان، که طبق قانون، از حق انتقاد و اعتراض و اعتصاب برخوردار بودند، هیچ‌گاه فرصتی برای ابراز خواسته‌های خود نیافتند. کمترین تقلای نقد و اعتراض آنان بحساب دشمنی و جاسوسی و براندازی گذارده می‌شد، و در حرکتی همه‌جانبه، همه‌ی معترضان به شکنجه و زندان و انفرادی درمی‌افتادند، و در احکامی مضحک و از پیش مشخص، به سه سال و پنج سال و ده سال و اعدام، محکوم می‌شدند.

۸- خدایا، دیدی که خامنه‌ای، در کنار همه‌ی خصلت‌های خوبی که داشت، برای تداوم رهبری‌اش اما، مقوله‌ای به اسم نظارت استصوابی را در انتخابات مجلس خبرگان باب کرد تا مبادا، نماینده‌ای مستقل و منتقد و صاحب‌رای، به آن مجلس راه یابد و به ساحت رهبری او و خطاهای رهبری او متعرض شود. نتیجه این شد که نقد از رهبری به گناهی نابخشودنی تغییر ماهیت داد و کسی را جرات اعتراض و ایراد و پرسش نماند. و باز نتیجه این شد که هاله‌ای از تقدس به ساحت رهبری او راه یافت و بکلی سیدعلی را از دسترس ما مردم جدا کرد و به دوردست‌های تقدس برد و بر سریر سروری نشاند. قدرت مطلقه‌ای که او برای خود سامان داده بود، هرگز به کسی و جریانی اجازه‌ی ورود به حریم آسیب‌شناسی خیرخواهانه رهبر نداد. نتیجه این شد که خلاف‌کاری، به بدنه‌ی بیمار و تب‌آلود ارکان اصلی کشور رسوخ کرد. و کسی نبود از کسی مطالبه‌ی حق مردم کند. کشور سال به سال، از جهات گوناگون فرو کشید و در زباله‌ی روابط تو در توی مناسبات سخیف طایفگی فرو رفت و پس کشید و با همه‌ی هزینه‌ها و شهیدها و آسیب‌ها و زحمت‌ها، به جایی نیز نرسید.

۹- در ادامه‌ی این فروپاشی‌های همه‌جانبه، به چهره‌ی کلی کشور نقابی از دروغ بسته شد. به نحوی که: صدا و سیما، خشن‌ترین دروغ‌ها را آذین بست، و وجهه‌ی ملی بودن خود را در سانسوری سراسیمه و گسترده، به فریبی مشمئزکننده تنزل داد. و سایر رسانه‌ها نیز، به تلمبه‌ای مانند شدند که از چاه آب، به جای آب، سرگین‌های بویناک بیرون می‌کشیدند و جبّارانه آن را بر طبق نیاز مردم می‌نهادند.

۱۰- خدایا، سیّدعلی، رسما در دفاع از فرد کم‌خردی چون احمدی‌نژاد به میدان رفت و سیمای مستقل رهبری خود را خرج او کرد تا به زعم خویش حفظ نظام را که از اوجب واجبات بود، جامعیت بخشد. و حال آن که، حفظ نظامی که تا گلو در پلشتی و دروغ و فریب و ورشکستگی فرو رفته بود، جفا به مقام خداوندگاری تو، و جفا به ما مردم و نسل‌های بعدی ما بود. باید آن نظام آلوده به دروغ، جایش را به یک نظام درست می‌داد اما خامنه‌ای راه را بر هرگونه تغییر بست تا بساط قدرت، همچنان در اختیار او باشد.

۱۱- خدایا، در زمان دراز رهبری سیّدعلی، نمایندگان روحانی او، به هر کجای مقدّرات جامعه سر فرو بردند و بی آن که مسئولیتی بپذیرند، در بایدها و نبایدها و حیثیات کلی کشور دخالت کردند. و چون سواد و آگاهی و تخصصی در آن امور نداشتند، روند اوضاع کشور را به قهقرا بردند. سال به سال، کشور، به لحاظ علمی، و به لحاظ توسعه و رشد در موازین حقوقی و اجتماعی و فرهنگی، فرو کشید. تا آن که در انتهای رهبری او، جمهوری اسلامی ایران، در کنار کشورهای ورشکسته، به آمار جهانی راه یافت. اختناق و سانسور و حق‌پوشی، به رویه‌ای متداول بدل شد. هم در میان مردم، و هم حتی در میان روحانیان. روحانیتی که جذابیت منبر و خطابه‌اش در آزادگی‌اش بود، و در سخنوری شورانگیز و منتقادانه و روشنگرانه‌ی او، به آنچنان بهتی از ترس و خط قرمزهای حکومتی در افتاد که در منبر او هیچ فصل مشترکی از درد و داغ مردمان مشاهده نشد. این بهت ناشی از ترس، به خانه‌ی معنوی روحانیان که حوزه‌های علمیه باشد نیز راه یافت و از او چهره‌ای مخوف پرداخت. هیچ روحانی مستقلی پیدا نشد که ترس را زیر پا بگذارد و سخن از بغض‌ها و درد‌های مردم بگوید و انگشت بر نقد مراجع و حوزه‌ها و حاکمیت بگذارد. روحانیتی که هویتش در استقلال و عدم وابستگی‌اش به حکومت‌ها بود، به آنچنان روزی از بی‌هویتی دچار شد که جز روحانیان مجیزگو را فرصت منبر و تبلیغ نماند. چرا که روحانیان منتقد، به اسم منافق، از گردونه‌ی مجامع و حوزه‌های علوم دینی کنار گذارده می‌شدند. در عوض، مداحان سطحی و فریبکار، فرصت جولان یافتند و طی سالهای متمادی، بلایی بر سر اسلام و شرافت دینی مردم آوردند که اگر کینه‌توزترین دشمنان اسلام نیز به واژگونی تشیع در کشور ما اراده داشتند، هرگز به این سهولت به آرزوی خود نمی‌رسیدند.

۱۲- خدایا، سیدعلی، با گماردن افراد سست و بی‌دانشی چون شیخ محمد یزدی بر راس دستگاه قضا، حیثیت قضا و قضاوت را در کشور ما به خاک انداخت. در کشورهای کافر دنیا، عدالت ناشی از قانون، حتی به رییس‌جمهور و دولت و بزرگان آن کشور می‌پرداخت و به محض تشخیص خطا، آنان را از بلندای قدرت به زیر می‌کشید. اما در کشور ما، قانون و قضا، به طنزی بدل شد که جز شوخی از آن چیزی مستفاد نمی‌شد. ظاهرا همگان، و بویژه بزرگان، راه‌های گریز و دور زدن قانون را به خوبی دریافته بودند و دلیلی برای هراس از گرفتاری نداشتند. آنچنان که گویا جمعی از قاضیان به رشوه، و جمعی به نابخردی، و جمعی به انتشار نکبت در دستگاه قضا مامور شده بودند. و در آن میان، از دست قاضیان صادق و قلیل نیز کاری ساخته نبود. اوج فلاکت دستگاه قضا آنجا پا گرفت که روحانی خالی‌الذهنی چون صادق لاریجانی به حکم سیدعلی بر مسند قاضی‌القضاتی کشور نشست. در طول تاریخ و در همه جای دنیای فهم، قاضی‌القضات به کسی گفته و می‌گویند که در کار قضا و قضاوت، هم بلحاظ علمی، و هم از حیث تجربه، کارآمد قاضیان و کارکشتگان دستگاه قضا بوده باشد. اما این شیخ، بدون این که ذره‌ای تجربه، و ذره‌ای دانش قضایی داشته باشد، بر مسندی نشست که هرگز مستحقش نبود. وی، نیامده آستین‌ها را بالا زد و گوش بفرمان شد و هرچه را که ماموران وزارت اطلاعات و پاسداران امنیتی به او دستور فرمودند، در دستور کار خود قرار داد و برای اولین بار در تاریخ قضا و قضاوت، به خلق جرم‌هایی مبادرت ورزید که از فرط سستی، کودکان را نیز به خنده وا می‌داشت. اما همین جرم‌های خنده‌دار، باعث شد که با امضای این شیخ قضاوت نکرده و قضاوت ندیده، ناگهان صدها مرد جوان و پیر و زن و دختر به زندان‌های انفرادی و شکنجه در افتادند. خدایا، ما به چشم خود دیدیم که انسانیت، در آن ژولیدگی قضایی، چگونه به هیچ گرفته شد، و عدالت و علی و اولاد علی، و همه‌ی آموزه‌های دینی، به اسم دین چگونه به مسلخ برده شدند.

۱۳- البته خدا، در همه‌ی این سال‌ها، سیدعلی، فرهنگ شعارگویی و شعارخواری را در جامعه‌ی ما به اعلا درجه رساند. تا توانست، با الفاظی تند و گزنده، و با ادبیاتی که دوره‌اش سپری شده بود، با قدرت‌های برتر جهان سخن گفت. بی آن که پا به پای مرگ بر آمریکاهای مکررش، در داخل، مقدمات درستی و عدل و انصاف و کار و تولید و معیشت و رشد و توسعه و بالندگی را فراهم آورد. این ادبیات، از گنجینه‌ی دارایی‌های خود، فرد منطبقی چون احمدی‌نژاد را برگزید و برکشید و بر مسند نشاند تا بلندگوی شعارگویی فعال‌تر شود، و سفره‌ی شعارخواری عوام، با همه‌ی فلاکتی که گرفتارش بودند، آذین یابد. این شعارها، کشور ما را بر صدر جدول نفرت مردمان جهان نشاند. هر کجا در هر نقطه از جهان فهم، تا اسم ما ایرانیان شنیده می‌شد، ای خدا، بی آن که دیرینگی چند هزار ساله‌ی ما، و دارایی‌های علمی و فرهنگی ما متبادر شود، تندی و عبوسی و هیمنه‌ی تروریستی ما تبلیغ می‌شد.

۱۴- خدایا، ما از همین صحرای محشر، با صدای بلند اعلام می‌داریم: ماموران سیدعلی ممکن است از مطالعه‌ی این نوشته برآشوبند و برای نویسنده‌ی صادق آن برنامه‌ای تدارک ببینند. به آنان بگو که اگر نوری‌زاد در زمان علی (ع) بود و این نامه را از سر خیرخواهی و حتی انتقاد صرف برای او می‌نوشت، با آغوش گشوده‌ی علی و یاران او مواجه می‌شد و هرگز کسی متعرض او نمی‌شد. اما چرا در جامعه‌ی ما، علی و اولاد علی، برای حکومتی هزینه شدند که نسبتی با عدل و سیره‌ی علی نداشت اما مرتب از علی سخن می‌گفت و از همگان انتظار همراهی داشت و همگان را نیز به عاقبت کوفیان و خائنان کوفه احاله می‌داد.

۱۵- خدایا، سیّدعلی، با همه‌ی مراتب علمی‌اش، و با همه‌ی زیرکی و شم شریف سیاسی‌اش، و با همه‌ی ذکاوت‌های منحصر بفردش، بی آن که خود به عاقبت رفتارش بیندیشد، به برآوردن قدرتی مخوف و پنهانی دست برد. سپاه را که باید از مراودات سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتی به دور می‌بود، به هر کجای مواضع کشور نفوذ داد و مستقیما دایره‌ی سیاست را که به سلامت روانی آحاد مردم و برجستگان سیاسی کشور محتاج است، به قمه و کلت و ضرب و شتم و زندان و شکنجه آلوده کرد. به موازات دستگاه رسمی وزارت اطلاعات، سپاه را واداشت تا او نیز به کارهای اطلاعاتی و امنیتی ورود کند و بساط موازی و مشرف بر وزارت اطلاعات را در همه جا بگستراند. این قدرت پنهان، هم خود قاچاقچی فعالی بود و سالانه میلیاردها دلار از مبادی رسمی و غیررسمی به واردات کالا مبادرت می‌کرد، و هم با کلت و بی‌سیم و مسلسل خود در مناقصه‌های اقتصادی شرکت می‌نمود و در همه جا نیز برنده‌ی بلامنازعه‌ی این مناقصه‌ها بود، و هم به تنظیم روان امنیتی کشور – آن‌گونه که خود می‌خواست – دست می‌برد.

مشغله‌های این چنینی، ای خدا، باعث شد که سیّدعلی، هرگزبه میزان مصرف مواد مخدر در کشورش که در صدر جدول جهانی بود، نیندیشد. و همچنین، هیچ‌گاه به رواج تن‌فروشی دخترکان و زنان سرزمینش، و به فروپاشی روال رایج فعالیت‌های اقتصادی مردمش، و به اسلامی‌که زیر دست و پای ماموران قلدر و بی‌خرد، و مسئولان بی‌کفایت، و قاضیان مرعوب و ناسالم پرپر می‌زد و استمداد می‌طلبید، توجه نکند.

۱۶- تا این که ندانم‌کاری‌ها و شعارگویی‌ها و فریبکاری‌های فرد نالایقی چون احمدی‌نژاد، سرنوشت سوزناک ما را به تحریم و تقبیح و تحقیر جهانی درانداخت. بله ای خدا، جهانیان، با هر نیت و با هر آواری که برای ما تدارک دیده بودند، در تحریم همه‌جانبه‌ی ما متحد شدند. التماس‌های پنهان و آشکار رییس‌جمهور آشفته حال ما به جایی نرسید. تا این که متحدان جهانی، با همین تحریم‌های همه‌جانبه، بساط کاذب برقراری و برپایی ما را برچیدند و بر زمین گرممان کوفتند.

رهبر گرامی‌ما،

کامتان شیرین. اگر که، از مطالعه‌ی این نوشته کامتان تلخ شده است. ما به همگان، و حتی به کودکانمان آموخته‌ایم: دوستی در صداقت است، گر چه تلخ. اگر مرا بنا بر چاپلوسی و فریب بود، شما را با الفاظی نرم و سراسر مداحانه می‌ستودم. اما چه کنم که هنوز شما را دوست دارم و به نام نیک شما در پهنه‌ی تاریخ این سرزمین، سخت مشتاقم. پس، این آخرین نوشته‌ای است که مستقیم، رو به شما می‌نویسم. و خود، به عاقبت تلخ آن واقفم. چرا که ماموران و قاضیان گوش بفرمان ما، در کار خود استادند. آنان نیک می‌دانند چگونه یک معترض و منتقد را با شکنجه و فحش‌های ناموسی به تنگنای روحی و روانی در اندازند. من همه‌ی این ابتلائات آتی را بجان می‌پذیرم تا صدای سخن خود را به گوش حضرت شما برسانم.

ای کاش بعد از پنج نامه‌ای که چه در بیرون زندان و چه از داخل زندان برای جنابعالی نوشتم، مرا فرا می‌خواندید و بر من می‌آشفتید که فلانی، تو را چه می‌شود؟ مرگت چیست؟ و من، با شما، نه از فرصت‌های از کف رفته، نه از بسیج و سپاه واژگون شده، نه از بن‌بست حتمی و فروپاشی عن‌قریب، نه از مردم از کف رفته، نه از فلاکت جهانی مردمان ایران، بلکه از ضربه‌هایی می‌گفتم که بر در خانه‌ی شما می‌خورد و شما آن‌ها را نمی‌شنوید. و آن، ضربه‌های کف دست مرگ است که بر خانه‌ی دل ما و شما می‌خورد و ما بی‌اعتنا به او، سر به کار دلخواه خود فرو برده‌ایم. بله رهبر گرامی، مرگ، بی‌گمان سر خواهد رسید، و ما و شما را به کام خود فرو خواهد کشاند. جنازه‌ی ما را که ناشناس و بی‌کس و کاریم، با شتاب، به آغوش سرد گور می‌سپرند، و جنازه‌ی شما را که معروف عالمید، مردمان بی‌شمار، بر سر دست می‌برند و اشک‌ریزان و بر سر زنان، جلوی چشم صدها دوربین و صدها خبرنگار و صدها میهمان خارجی، در آرامگاه ابدی‌تان می‌نهند.

رهبر گرامی‌ما،

این که ”آخرین نامه” را به این نوشته عنوان داده‌ام، نه از این روی است که امیدم از شما و اصلاح امور کشور سلب شده است، بلکه آرزو دارم در این روزهای پایانی عمر، نام نیکی از خود به یادگار گذارید و خطاهای رفته را به سامان خویش باز آورید. فردا، مردم از ما که بی‌نشان و بی‌آوازه‌ایم، هیچ نخواهند گفت، اما از شما، به محافل مردمان، سخنان فراوانی راه خواهد یافت. آنان با غرور خواهند گفت: خامنه‌ای، رهبری فهیم و باخرد بود. گرچه در مقطعی از اواخر عمرش، رشته‌های اداره‌ی کشور از دستش به در رفت و خسارت‌ها بالا گرفت، در سال‌های بعد اما، وی به مجاهدتی شبانه روز پرداخت. دل‌های رمیده را از هر سو بر سر سفره‌ی همدلی باز آورد و برای ایرانیان پراکنده آغوش گشود. اشک‌ها را سترد. قدرت‌های در سایه را از هر کجای کشور به زیر کشید. به نمایندگان مردم اقتدار بخشود. خود را، همچون نلسون ماندلا، از منصب‌های کلیدی کشور کنار کشاند و راه را بر حاکمیت قانون هموار ساخت. بساط رابطه‌های مخوف را برچید. آدم‌های کم‌خرد خانه کرده بر مسندها را به زیر آورد و برجستگان و شایستگان را بر سر کارها گمارد. مرز مضحک میان خودی و غیرخودی را محو کرد و شرافت مخدوش ایران و ایرانی را ترمیم کرد و برکشید.

آری رهبر گرامی،

همه‌ی ما دوست داریم شما را بر بلندای سربلندی ببینیم و نام نیک شما را بر تارک هماره‌ی تاریخ سرزمین خویش تماشا کنیم. شما اکنون، در دو قدمی یک چنین افق مبارکی ایستاده‌اید. در این یک سال گذشته، مردمان ما توسط همان قدرت‌های در سایه، به آسیب و تفرقه و انشقاقی بزرگ دچار شده‌اند. به امید روزی در همین نزدیکی‌ها، که با درایت شما، همه‌ی دورنگی‌ها به یک‌رنگی، و همه‌ی جدایی‌ها به یکتایی منجر شود. و این، ممکن نخواهد شد الا با به بازی گرفتن فهم مردمان. حکومتی که بر جهل مردمان خویش خانه بسازد، شایسته‌ی حتمی‌فروپاشی است. و شما نیک‌تر از ما می‌دانید که: ما را جز به فرا بردن فهم‌ها، و اعتنا بخشودن به خواست مردمان‌مان چاره‌ای نیست.

رهبر گرامی،

اگر پرسش شما این است که از کجا می‌توان آغاز کرد، پاسخ می‌دهم: به یک دستور شریف شما همه‌ی زندانیان بی‌گناه ما به آغوش عزیزان خویش باز می‌گردند. این همان بارقه‌ی پربرکتی است که امید بارش آن را به شما دل بسته‌ایم. مابقی راه را خود خدا پیش روی شما خواهد گشود. و من، نام نیک شما را می‌بینم که مردمان ما با غرور بر زبان می‌آورند و بدان مباهات می‌کنند. یا علی!

فرزند شما: محمد نوری‌زاد
بیست مرداد هشتاد و نه

Advertisements

من ایران نیستم و یه مقداری از نظر اخلاقی در محذوریت هستم که این پیشنهاد رو بدم چون میشه داستان اون آدمی که دور گود هست و میگه لنگش کن. اما دارم فکر می کنم که حالا که صدا و سیمای دولت کودتا جلوی پخش ربنای استاد شجریان رو برای لحظه ی افطار گرفته، میشه ربنای استاد رو در لحظه ی افطار روی پشت بام ها پخش کرد و جواب صدا و سیمای آقای ضرغامی رو داد. اگه ازش فیلم هم گرفته بشه و روی یوتیوب بیاد که دیگه شاهکاره! میشه توی ماه رمضان این ایده رو جا انداخت که تا روز آخر ماه وقتِ افطار روی پشت بام ها صدای ربنا بیاد …

اگر حوصله ی خواندنِ همه ی مطلب را ندارید، فقط موارد هشتم و نهم و دهم را بخوانید

اول

ساعت ده و ربع می رسم جلوی سفارت. هفت مقوای آ چهار را که رویشان با ماژیک مشکی و به انگلیسی نوشته ام «بوداپست، اعتصاب غذا در همبستگی با زندانیان سیاسی ایران، دوم آگوست، ده صبح تا نُه شب» روی زمین می چسبانم. دو پوستر رنگی را که دیشب ب. برایم فرستاده است بین مقواها قرار می دهم. حالا نشسته ام روی نیمکتی که درست جلوی سفارت قرار دارد. مقاله هایی را که پرینت گرفته ام که در این یازده ساعت بخوانم از کیفم بیرون می آورم. پشت سرم دو تا بنز مشکی با شماره ی سیاسی است. سایه ی چند درخت افتاده روی نیمکت. فاصله ام با درب اصلی سفارت پنج متر است.

دوم

یک مرد جوان. بیست ساله می زند. ایرانی است. می خواهد وارد سفارت شود که من را می بیند. آرام به طرفم می آید. در نگاهش کنجکاوی هست. نگرانی هم هست. سلام می کند. سلام می کنم. می پرسد: «چه خبره؟» می گویم: «شانزده زندانی سیاسی در ایران اعتصاب غذا کردند. اومدم با اون ها اعلام همبستگی کنم.» پوسترها را نگاه می کند. ادامه می دهم: «امروز و فردا ایرانی ها در پاریس و کلن و برلین و شهرهای دیگر اروپا جلوی سفارتِ ایران و …» جمله ام را تمام نمی کنم. انگار نگرانیِ مرد جوان با هر کلمه ی من زیادتر می شود. مرد جوان راحت نیست. می پرسم: «دانشجویی؟» می گوید: «آره. قراره که به زودی بشم.» چهره اش آرام تر می شود. سن اش را می پرسم. هجده ساله است. می گویم: «پس تازه آمده ای بوداپست.» سر تکان می دهد. پای رفتن دارد. می گویم موفق باشی. چیزی زیر لب می گوید و می رود. نمی شنوم.

سوم

صدای دو مرد از پشت سرم می آید. بوی خوبِ اَفتِرشِیوشان را از چند متری می شنوم. من را می بینند. اولی به پهلوی دومی می زند: «نه بابا مث این که این جا هم هستند.» وارد سفارت می شوند. چند دقیقه می گذرد. آفتاب دارد کم کم از پشت درخت های مشرف به نیمکت بالا می آید. آن دو مردِ جوان بیرون می آیند. نگاهمان لحظه ای گره می خورد. مجبور می شوند بایستند و پوسترهای روی زمین را تماشا کنند. چند ثانیه می گذرد. سؤال نمی کنند. من سرخود توضیح می دهم. باز حرفی نمی زنند. انگار واژه هایم برایشان غریب است. حسی در نگاهشان نیست. سکوت برمی گردد. می پرسم: «کارِتون توی سفارت راه افتاد؟» همان طور که زمین را نگاه می کنند، سرشان را آرام به نشانه ی انکار تکان می دهند. نمی گذارند سؤال دیگری بپرسم. یکیشان بی هوا می گوید: «ما دیگه بریم.»

چهارم

دو مرد مجارستانی. با دقت روی زمین را می خوانند. آن که تپل تر است و موهای کوتاه تری دارد می خندد. به انگلیسی می پرسد: «تو الآن مثلن اعتصاب غذا کردی؟ تو که فقط یه وعده ناهارت رو نمی خوری!» می خندم. راست می گوید. می گویم اعتراض نمادین است و در بعضی شهرهای اروپا برگزار می شود. می گوید: «ولی تعداد زندانی های پس از انتخابات خیلی بیشتر از این شانزده نفره.» ذوق می کنم که در مورد وضعیت ایران می داند. ادامه می دهد: «کارت خوبه واسه اطلاع رسانی! ما هم ماهِ دیگه داریم میریم ایران واسه تجارت!» می گویم: «سفر خوش!» می خندند. اولین کسانی هستند که نگاهشان فرار نمی کند.

پنجم

غرق خواندن هستم. داخل سفارت را دارند تعمیر می کنند. هر از چند گاهی کسی چکش می زند. صدایی می گوید: «سلام». سرم را بلند می کنم. مردِ ته ریش داری است با صورتِ بیضی شکل و چشم های درشت مشکی. گمان می کنم از کارکنان سفارت باشد. شلوار پارچه ای به پا دارد و پیراهن اش را توی شلوار گذاشته. پاسخ سلام اش را می دهم. اسامی اعتصاب کنندگان را یکی یکی می خواند. می پرسم: «شما داخل سفارت کار می کنید؟» می خندد. دانشجوی فنی بوداپست است. یک سال است آمده این جا. می پرسد: «می توانم چند تا عکس بگیرم؟» می گویم: «نیکی و پرسش؟» از دوربین به دست گرفتن اش پیداست که عکاسی را دوست دارد. آن ها که عکاسی را دوست دارند معمولن زندگی را هم دوست دارند. عکس هایی را که گرفته است با لذت نگاه می کند. با خنده می پرسم: «از خودم عکس نمی گیری؟» انگار منتظر اجازه ی من بوده باشد. دوربین را بالاتر می آورد. می پرسم: «فیس بوک عضو هستی عکس هایت را برایم بفرستی؟» چه می شود؟ نمی دانم. یکهو انگار آدمِ دیگری است. همان نگرانیِ چشمان ایرانی های قبلی داخل چشمانش می دود. کمی تأمل می کند. می گوید «نه.» می دانم راست نمی گوید. دیگر آرام نیست. درختِ پشت نیمکت را نگاه می کند. می خواهد برود. ایمیلم را می دهم. مشتاقِ دانستن اش نیست. خداحافظی می کنم. نگاهم نمی کند. می اندیشم. استبداد با ما چه کرده است؟

ششم

آفتاب همه ی نیمکت را پوشانده است. مجبور هستم جای ام را عوض کنم. حالا درست تکیه داده ام به دیوارِ سفارت. رو به نیمکت. چند درخت جلوی آفتاب را گرفته اند. یک دوچرخه سوار مجاری رد می شود. واژه ی درشت ترِ «اعتصاب غذا» را می بیند. برمی گردد. موهای جوگندمی دارد که از پشت، بسته است. چند دقیقه زمین را نگاه می کند. پشتش به من است. به انگلیسی می گویم شما دومین مجاری هستید که امروز آن پوسترها را دقیق خوانده است. صورتش را می بینم. لبخند می زند. می گوید به خاطر اتفاقی که برای زندانیان افتاده «عمیقن متأسف» است. ملیت ام را می پرسد. می گویم ایرانی هستم. تعجب می کند. می پرسد: «خطرناک نیست این کار رو جلوی سفارت می کنی؟» می گویم این جا دنیای آزادتری است؛ نیست؟ می خواهد بیشتر درباره ی زندانی ها بداند. چند دقیقه از اتفاق هایی که برای زندانیان افتاده حرف می زنم. دوباره می گوید: «عمیقن متأسفم.» صدایش مخملی است. می پرسد که آیا کاری از دستش ساخته است. می گویم: «همین که این قدر مهربان هستید که ایستادید و آن پوسترها را خواندید و با من صحبت کردید آرامش بخش بود.» از دانشگاه و رشته ی تحصیلی ام می پرسد. می گویم فلان جا فلان رشته. چهره اش می شکفد. کسی را در دانشگاه من می شناسد. می گوید فرزندانش همبازیِ فرزندانِ رئیس انجمن فارغ التحصیلان دانشگاهِ من هستند. می خواهد برود. چیزی یادش می آید. برمی گردد. آهسته می پرسد: «راستی … این زندانی ها … هیچ کدام … فرزند هم دارند؟» آفتاب دوباره از لای درخت ها روی پوستم می خورد.

هفتم

پلیسِ زن از دور می آید. کلاه و باتوم اش از این جا معلوم است. تصور می کنم سفارتی ها زنگ زده باشند. جمله هایی را که باید بگویم یک بار در ذهن مرور می کنم. صدای بی سیم اش را از چند متری می شنوم. سرعتش را کم می کند. عینک آفتابی زده است. نمی توانم چشم هایش را ببینم. سرم را پایین می اندازم. جلوی من می رسد. کفش های نظامی اش را می بینم. توقف نمی کند. چند قدم دور می شود. سرم را بلند می کنم. دوربینِ نصب شده بالای دربِ سفارت مستقیم روی صورتم است.

هشتم

ساعت ندارم. اما آفتابی که دوباره پشت درخت قایم شده می گوید که حول و حوش شش است. تکیه داده ام به دیوارِ سفارت و پاهایم را دراز کرده ام. دست چپ ام نوار سبز پسته ای است و پیراهنم سبزِ درخت سرو. سفیر و راننده اش از ساختمان بیرون می آیند. همان طور که دراز کشیده ام نگاهشان می کنم. سفیر می گوید: «خسته نباشی جوون! از صبح تا حالا قُرُق کردی اینجا رو!» چیزی نمی گویم. می خواهم سایه ی نگاهم را روی خودش حس کند. سروقت پوسترها می رود. می پرسد: «داستان چیه؟» می گویم آن جا نوشته است که شانزده زندانی زندانِ اوین اعتصاب غذا کرده اند. می خندد. خنده اش آزارم می دهد. می گوید: «این حرف ها رو باور نکن. ما هم یه زمانی دانشجوی دانشگاه تهران بودیم. می دونیم چی به چیه.» نگاهش می کنم. وقتی رئیس اش ایران را آزادترین کشورِ دنیا می داند از سفیر ممکلت چه انتظاری هست؟ می گوید: «مشکل خانواده رو باید درون خانواده حل کرد. از کِی تا حالا دیدی که یه زن و شوهری که دعواشون میشه برن خونه ی همسایه شکایت کنند؟» یاد نمازجمعه ی 29 خرداد می افتم. در دل می گویم از کِی تا حالا درون یک خانواده به کسی تجاوز می شود؟ از کِی تا حالا درون یک خانواده شکنجه می کنند؟ پیش خودم فکر می کنم که فمینیست ها چه قدر خوب ریشه ها ی استبداد را در خانواده ی پدرسالار جسته اند که مرد به خاطر رفتارهایش به جایی پاسخگو نیست. ادامه می دهد: «نکنه فکر کردی آمریکا و اروپا دلشون برای ماها سوخته؟» می گویم: «من آمریکایی و اروپایی نیستم. من یک شهروند ایرانی ام و اعتراض دارم.» انگار حرفم قلقلک اش داده باشد. می گوید: «این خیلی خوبه که احساس مسئولیت می کنی. اما این راهش نیست. آبروی ما رو که نباید ببری.» این جمله اش آرامش دهنده است. یعنی از صبح تا حالا آبرویشان را می برده ام. می گوید: «به جای این کارها برو به درسِت برس. یه کاری نکن که بعدن برات دردسر بشه.» لبخند می زنم. به سمت بنزِ پارک شده پشت نیمکت می رود. راننده اش در را برایش باز می کند. می گوید: «ما داریم میریم اون طرفی! می خوای تو رو هم تا یه جایی برسونیم؟» دست و پا زدن هایش را دوست دارم. سوار می شود. دستش را از شیشه بیرون می آورد و با پوزخند می گوید: «آخه اگه این جا گیر بیفتی هم که کارِت دوباره به خودمون می افته.» می گویم: «مراقب خودتان باشید!»

نهم

چند نفرِ دیگر از سفارت خارج می شوند. مرد مسنی که خودش را کنسولِ سفارت معرفی می کند همراه با یک جوان به طرفم می آیند. هنوز سلام نکرده حرف رئیس اش را تکرار می کند: «این راهش نیست.» می گویم: «شما هم اگر دوستانتان در اعتصاب غذا بودند همین کار را می کردید.» صدایش را بلندتر می کند: «اینا اگه از راهش رفته بودند اصلن زندانی نمی شدند که بخوان اعتصاب غذا کنن.» نمی پرسم راهش چیست و مگراین ها چه کرده بودند. با همان لحن ادامه می دهد: « من از همه ی شماها تندترم! اگه حرف بزنم می بینی که مخالف تر از شماها هستم! اما راهشو بلدم!» می گویم: «همان بلد بودنِ راه است که شما را کنسول ایران در مجارستان کرده.» عصبانی اش کرده ام. پرخاشگرانه جمله های می گوید که برایم مفهوم نیست. به سمت بنزِ مشکی رنگش می رود. احساسِ خوبی ندارم.

دهم

چهار ماشینِ پلیس، دو تا از سمت راست، دو تا از سمت چپ، آژیرکشان و به سرعت، پشتِ نیمکتِ روبه رویم در فاصله ی شش متری من توقف می کنند. از هر ماشین دو نفر پیاده می شود و هشت نفر همزمان از هشت طرف بالای سرم می آیند. فکر می کنم دارم فیلم تماشا می کنم. یا خواب می بینم. اما فیلم نیست. خواب نیست. واقعی است. هشت نفر پلیسِ باتوم دار را فرستاده اند که یک نفر و چند تا مقوا و دو تا پوستر را جمع کنند. جاخورده ام. معاوم نیست سفارتی ها چه دروغ هایی سر هم کرده اند. بلند می شوم. رئیس شان به انگلیسی می گوید: «چه خبره این جا؟» می گویم: «این جا نشسته ام. کاری نمی کنم.» حرفی نمی زنند. یا منتظر هستند من بیشتر توضیح بدهم یا متوجه نشده اند چه گفته ام. سمت چپ را نگاه می کنم. همان جوانی که با کنسول بود کنار درب سفارت ایستاده است و ما را می پاید. نگاهم را می دزدم. ادامه می دهم: «در ایران تعدادی از زندانیان اعتصاب غذا کرده اند.» پلیس ها، رو به من و پشت به نیمکت و پوسترها ایستاده اند. از آن ها می خواهم که برگردند و پوسترها را ببینند. عکس بچه ها را نشان می دهم و شمرده شمرده می گویم که این ها دوستان نزدیک من هستند. وظیفه ی اخلاقی دارم که این کار را انجام دهم. یکی از پلیس ها به نشانه ی تأیید سر تکان می دهد. نشانه ی خوبی در آن وضعیت است. ادامه می دهم: «این کوچک ترین کاری است که می توانستم انجام دهم.» همان پلیس کارتِ شناسایی ام را می خواهد. کارت دانشجویی ام را می دهم. می گوید: «زودتر پوسترها را جمع کن و برو.» می گویم: «اما من هنوز عکس نگرفته ام.» سکوت شان را حمل بر رضایت می گیرم. هشت پلیس دور نیمکت ایستاده اند. می روم روی نیمکت و از بالا از دو پوستر و هفت مقوای روی زمین عکس می گیرم. آن جوان هنوز ایستاده جلوی درب سفارت و ما را نگاه می کند. از این که او این صحنه را می بیند احساسِ خوبی دارم. از نیمکت پایین می آیم. پوستر و مقواها را جمع می کنم. با پلیس ها دست می دهم. با صدای بلند می گویم دموکراسی برای ایران! آزادی برای زندانیان سیاسی! جوری می گویم که آن جوان هم بشنود. و می شنود. سایه ی درخت دوباره افتاده روی نیمکت. آفتاب وسط چشم هایم پیداست

اعتصاب غذای نمادین در بوداپست