مجید توکلی

2011/05/21

اول خرداد تولد مجید توکلی است. به یاد بیاوریم یک سال و پنج ماه پیش را که هزاران نفر شدیم و روسری سر کردیم در تکثیر کردن آن دانشجویی که از بندرعباس به تهران رفت تا در تجمع شانزده آذر پلی تکنیک شرکت کند و با صدای رسای اش پیام برساند که: «دیکتاتور باید برود.» فرخنده باشد بیست و پنج سالگی اش. پیام مجید را نه فقط در تهران و اصفهان و شیراز و تبریز، که ماه ها بعد مردمان تونس و قاهره و شرم الشیخ و طرابلس و صنعا و منامه و دمشق و درعا هم شنیدند.

دعوت شده است از همجنسگرایان، دوجنسگرایان، ترنسجندرها و ترنسکشوال های ایرانی که در آستانه 27 اردیبهشت، روز جهانی مبارزه با همجنسگراهراسی، ویدئوی کوتاهی از خود ضبط کنند. این چهار دقیقه و چهل ثانیه لبیک گفتن به این فراخوان است. گروه فیس بوکی شان را از این جا ببینید

برای علک

2011/05/11

هشتاد و پنج روز از بازداشت علی اکبرمحمدزاده، دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف می گذرد. علی اکبر، که عَلِک صدایش می زنیم، این هشتاد و پنج روز را در سلول های انفرادی اوین و تحت بازجویی گذرانده و به تازگی به بند 350 منتقلش کرده اند. علک آزاد نشده چون زیر فشار بازجوها، اتهام های واهی را نپذیرفته. از یک طرف شرمنده ی ایستادگی اش شده ایم و از طرفی دوستی با علک باعث افتخار ماست. به یادش باشیم هر طور که می توانیم. علک 22 سال دارد. میرحسین هفتاد سال. هر دو را در یک روز بازداشت کرده اند.


کوتاه نیست و انتظار نمی رود که خوانده شود. مگر آن که واقعن به مباحث جنسیت و سکسوالیته علاقه مند باشید. اگر خواندید که دست مریزاد. برای همگان حرف هایی دارد برای گفتن. ضمن این که داریم به 27 اردیبهشت، روز جهانی علیه همجنسگراهراسی نزدیک می شویم

موضوع پایان نامه ام که تا یک ماه دیگر باید از آن دفاع کنم درباره ی ترنسجندرهای ایرانی است (در متن توضیح داده ام). این ها بخش کوتاهی از مسیر افکار من است

اول؛ افسانه نجم آبادی در کتاب «زنان نوخط و مردان ساده» بحث می کند  که بر خلاف امروز، نظام جنسیت و سکسوالیته در دوره ی قاجار بر اساس تقسیم انسان ها به دو دسته ی مرد/زن استوار نبود، رفتارهای مردانه/زنانه آن طور که امروز برساخته شده است وجود نداشت، و دو گونه ی دیگرجنسگرا و همجنسگرا به وجود نیامده بود

دوم؛ بعضی از افرادی که در آن دوران (و دوران های پیش از آن) به دنیا می آمدند از نظر بیولوژیک اندام های جنسی هر دو جنس مذکر و مؤنث را داشتند (یا هیچ کدام را نداشتند) و علم پزشکی آن زمان (بر خلاف امروز) هنوز توانایی آن را پیدا نکرده بود که افرادِ «خنثی» را به یکی از دو گونه ی «مؤنث» یا «مذکر» تبدیل کند. هم چنین به جز دو گونه ی «زن» و «مرد»، دست کم دوگونه ی دیگر نیز وجود داشت: «اَمرَد» و «اَمرَدنما». اولی به پسرهای زیبارویی گفته می شد که هنوز ریش درنیاورده بودند و پشت لبشان تازه سبز شده بود و می توانستند حتی بیست و اندی سال هم داشته باشند. دومی (اَمرَدنما) به مردانی گفته می شد که ریش درمی آوردند اما ریش هایشان را می زدند تا شبیه اَمرَد شوند (اَمرَدنما بودند)

سوم؛ در دوره ی قاجار آن چه که یک مرد را از یک غیر مرد جدا می کرد داشتن «ریش» بود. اَمرَدها که هنوز ریش نداشتند و مرد کامل نشده بودند، به تصاحب مردان ریش داری از طبقه و گروه های اجتماعی بهتر درمی آمدند و همراه و معشوق آنان می شدند و در رابطه ی جنسی نقش به اصطلاح «مفعول» را بازی می کردند. روابط جنسی بین اَمرَد و مرد ریش دار یک عمل به طور ضمنی پذیرفته شده در فرهنگ دوره ی قاجار و پیش از آن بود. اَمرَدها پس از آن که ریش درمی آوردند و «مرد کامل» می شدند می توانستند دسته ی اَمرَدهای خودشان را داشته باشند

چهارم؛ نجم آبادی بحث می کند که در دوره ی صفوی و قاجار صفت هایی که برای توصیف اَمرَدها استفاده می شد تفاوتی با صفت هایی که زن ها با آن توصیف می شدند نداشت. یک اَمرَد در آن دوره این گونه توصیف می شد: «با چهره ی گلگون، بدن نقره فام، چشمان نرگس وار، عشوه گر، با لبان چون شکر، گونه های لاله وار، ماه رخ، خنیاگر، با ابروان هلالی، و چشمان جادویی و زلف خوش بو.» در نقاشی های سلطنتی دربار قاجار که چهره ی زنان و اَمرَدها تصویر شده است، به سختی می توان تشخیص داد که کدام یک زن است و کدام یک اَمرَد

پنجم؛ بر خلافِ اَمرَد (و زن) که برای مردان ریش دار خواستنی و دوست داشتنی بود، «اَمرَدنما» مورد نفرت مردان ریش دار بود. اَمرَدنما تهدیدی بود علیه مردانگی دوره ی قاجار چرا که از نظر سِنی وارد بازه ای شده بود که می بایست «مرد» باشد اما مهم ترین نشانه ی مرد بودن یعنی «ریش» را نداشت. اَمرَدنما می خواست کماکان شبیه اَمرَد باشد و «اُبژه ی» جنسی باقی بماند و به مرد ریش داری که در رابطه ی جنسی به اصطلاح «فاعل» است تبدیل نشود. یکی از دلایلی که در تعالیم مذهبی دوران صفوی به بعد به مردان توصیه می شود که ریش های خود را اصلاح نکنند جلوگیری از شبیه شدنِ آن ها به اَمرَدنماست. اَمرَدنما مرز بین تعریفِ مرد و اَمرَد و زن را به چالش می گرفت

ششم؛ ژانت آفاری در کتاب «سیاست جنسی در ایران مدرن»، اَمرَدنما را «مردِ زن نما» معرفی می کند. اما نجم آبادی با این نظر هم عقیده نیست و می گوید که «زن نما» دانستنِ اَمرَدنما به خاطر آن است که ما داریم دوره ی قاجار را با لنز دوران مدرن نگاه می کنیم. به بیان دیگر نظام جنسیتی دورانِ قاجار، بر خلاف امروز، به دو دسته ی مردانه/زنانه و مرد/زن تقسیم نشده بود. واژه ی «اَمرَدنما» (و اَمرَد) هیچ ریشه ای ندارد که به «زن» یا «زنانگی» یا «مؤنث بودن» مربوط شود. در آن دوران به مردی که ریش هایش را می زده و می خواسته در رابطه ی جنسی به اصلاح «مفعول» باشد «زن نما» نمی گفته اند بلکه او را اَمرَدنما یا شبیه اَمرَد می دانسته اند

هفتم؛ صد و اندی سال گذشته است. اَمرَد و اَمرَدنما به دلایلی که هدف این نوشته ی کوتاه نیست از خاطره ی جمعی ایرانیان پاک شده اند. این فراموشی فرهنگی زندگی بسیاری از ایرانیان را تحت تأثیر قرار داده است. از جمله آن هایی که با هم جنس خود رابطه ی جنسی دارند و نیز آن هایی که گویا مغایر با رفتارهای جنسیتیِ جنسی که به آن تعلق دارند رفتار می کنند

هشتم؛ این چند خط، دفاع از آن چه که امروز «بچه بازی» خوانده می شود نیست. اما همان طور که نجم آبادی بحث می کند در طی این دویست سال، با آن که رابطه ی بین مردان ریش دار و زنانی که سن پایینی داشتند کم کم به نهاد ازدواج و خانواده تک همسری تبدیل شد و امروز در ایران سن ازدواج مرد و زن نیز به یکدیگر نزدیک تر شده است (و البته در قانون هنوز مردان این حق را دارند که با دختر سیزده ساله ازدواج کنند و ازدواج مرد پنجاه ساله با دختر هجده ساله لزومن امری غیراخلاقی و زشت نیست) اما رابطه ی جنسی بین مردان ریش دار و اَمرَد (که می توانست بیست و اندی سال هم داشته باشد) هیچ معادلی در ایران مدرن پیدا نکرد

نهم؛ فراموش کردنِ اَمرَد و اَمردنما تنها به ضرر کسانی که با هم جنس خود رابطه ی جنسی دارند تمام نشده است. ترنسجندرها نیز از این فراموشیِ فرهنگی آسیب دیده اند و امروز مورد تبعیض و خشونت قرار می گیرند. ترنسجندر در وسیع ترین معنایی که بشود برای آن در نظر گرفت به کسی گفته می شود که از نظر بیولوژیک به اصطلاح «مذکر» است اما رفتارهایی دارد که به طور سنتی به اصطلاح «زنانه» شناخته می شود و وی ممکن است خودش را «زن» بداند یا به فردی گفته می شود که از نظر بیولوژیک به اصطلاح «مؤنث» است اما رفتارهایی دارد که به طور سنتی به اصطلاح «مردانه» شناخته می شود و وی ممکن است خودش را «مرد» بداند. ترنسجندر به زبان فارسی «دگرجنسگونه» ترجمه شده است. همین تعریف و ترجمه نشان می دهد که ایدئولوژی غالب نظام جنسیتی ایران امروز، بر خلاف دوره ی قاجار، مبتنی بر «دوگانه ی» مرد/زن و مردانه/زنانه است. یعنی ترنسجندر فردی تصور می شود که رفتار جنس «دیگر» را انجام می دهد

دهم؛ نظام جنسیتی و سکسوالیته ی امروز که قدمتش که به کمتر از چهل سال می رسد از این اجزا تشکیل شده است: از افراد هر جنس (که فقط دو جنس مذکر و مؤنت در نظر گرفته می شوند) انتظار می رود که رفتارهای منطبق با «حقیقت جنس» خود داشته باشند (مردها مردانه و زن ها زنانه رفتار کنند) و گرایش جنسی به سمت جنس مخالف بروز دهند؛ ترنجسندرها و همجنسگرایان به خاطر برهم زدن نظم این نظام، «منحرف»، «غیرطبیعی» و یا «بیمار» دانسته می شوند که از طرف جامعه آزار می بینند؛ دولت آن ها را مجازات می کند؛ و به دست پزشکان و روان شناسان می افتند تا آن ها را به حالت «طبیعی» و «نرمال» برگردانند

در ایران امروز نمی توان تصور کرد که یک پسر بیست و چند ساله با صفت هایی که در دوره ی قاجار توصیف می شد (عشوه گر، بدن نقره فام، لب چون شکر) توصیف شود. این صفت ها امروز «زنانه» است و اگر پسری این طور توصیف شود در دسته ی «همجنسگرایان» یا «ترنسجندرها» (بخوانید «منحرفان») فرار می گیرد

مردمانِ دوره ی قاجار، شاید، با آن که در دورانِ به اصطلاح «پیشامدرن» زندگی می کردند، آزادی عملی بیشتری در رفتارهای جنسیتی و بروز سکسوالیته ی خود داشتند

————————-

پی نوشت:

تصویر بالا بنده و فتحعلی شاه قاجار را در یک نما نشان می دهد و یک مقایسه تطبیقی بین ریش بنده و ایشان است. این تصویر برای ایجاد رغبت در شما به منظور خواندن این متن بلند انتخاب شده بود. ببخشید خلاصه.

چهارشنبه 13 خرداد 88. میرحسین اقتدار احمدی نژاد را به چالش گرفته است. وی در مناظره اش با احمدی  نژاد، آرام و با طمأنینه از دولت وی به خاطر «خیالبافی» و «خرافه گرایی» انتقاد می کند.

جمعه 29 خرداد 88. میرحسین اقتدار مقام رهبری را به چالش گرفته است. مقام رهبری جواب میرحسین را می دهد که که در مناظره اش با احمدی نژاد دولت وی را «رمال» و «خرافاتی» دانسته بود. وی می گوید که روا داشتن این نسبت های «خجالت آور» به دولت در نظر ما که «در جریان امور هستیم» امری خلاف «اخلاق» و «قانون» و «انصاف» بود

جمعه 16 اردیبهشت 90. احمدی نژاد اقتدار مقام رهبری را به چالش گرفته است. مقام رهبری حرف هایش را از طریق روزنامه کیهان، فرمانده کل سپاه، نمایندگان مجلس، مصباح بزدی و مدیحه سرایان اش بر زبان می آورد. آن ها دولت احمدی نژاد را «رمال» و «خرافاتی» دانسته اند. مقام رهبری «که در جریان امور است» این بار از «اخلاق» و «قانون» و «انصاف» حرف نمی زند

«میرحسین» در بند است

ا

این ترجمه نوشته ی آزاده پورزند نازنین برای پدرشان است که در وبلاگ شان به انگلیسی منتشر کرده اند (از این جا بخوانید). با اجازه ایشان ترجمه اش را این جا می گذارم. کوچک ترین همدردی من با آزاده، لیلی و استادم سرکار خانم کار است– دشوار است خواندن اش تا به آخر

خودکشی

حقیقت دارد؟ تو خودت را از همان پنجره ای پایین انداختی که هر روز کنارش می ایستادی تا آمدنِ ما را به خانه تصور کنی؟ وقتی که پنج سال پیش تحت نظر مأموران اطلاعاتی برای سفر کوتاهی آمدم تهران که تو را ببینم، دستم را گرفتی، پای همان پنجره بردی، دبستان دخترانه ای را نشانم دادی که آن طرف خیابان بود و گفتی: «این یک دبستان دخترانه است آزاده. صدای دخترها را می شنوی که با مقنعه های سفید در حیاط مدرسه بازی می کنند؟ آزاده ی کوچک من هنوز بین آن هاست. تو هنوز آن جایی، بازی می کنی در حیاط مدرسه. من هر روز که از خواب بلند می شوم به برنامه ی صبح گاهی شان گوش می دهم و پروانه ی نازنین کوچک ام، آزی را به یاد می آورم.»

دوباره سکوت حاکم شد و بچه ها را نگاه کردیم که بازی می کنند و جیغ می کشند. تو از من قول گرفتی که روزی کودکی به این دنیا بیاورم که شبیه خودم باشد. تو قول دادی تا زمانی که من وارد دانشگاه هاروارد شوم و داستان زندگی مان را روی کاغذ بیاورم و خانواده تشکیل دهم و نوه ی بانمکی برایت بیاورم که با تو بازی کند و تو را از تنهایی و زندان خانگی ملال آورت درآورد به زندگی ادامه می دهی. باهم خندیدیم. گفتم: «بابا! اسم پسرم را می گذارم سیامک.» هر دو لبخند زدیم. گفتی: «اما هنوز خیلی زود است که به این چیزها فکر کنیم. فقط می خواهم بدانی که بی صبرانه روزی را انتظار می کشم که فرزند سرکار خانم آزاده را ببینم. تا آن روز اگر خدا بخواهد خودم را سالم نگه می دارم تا دوباره گرم شود تنور جمع خانوادگی مان.»

پس چه شد سیامک پورزند؟ روی همان بالکن با من عهد بستی که صبر کنی. اما صبر نکردی. من حتی برای لحظه ای تو را مقصر نمی دانم. تو حق داشتی که رهایی ات را این گونه بجویی. فقط می خواهم بدانی که تصور سرِ خرد شده ات روی زمین، لبخند زیبایت و تمام آن چه که برایم تعریف کرده ای، هم نیروبخش است و هم در هر لحظه جان من را به کام مرگی دشوار می برد.

شنیدم ثانیه ای درنگ کرده ای قبل از آن که خودت را رها کنی و لبه ی بالکن را چنگ زده ای. آیا پشیمان شده بودی؟ یا شاید برای لحظه ای تصور کردی که من آمده ام و در می زنم؟ تصور تو روی لبه ی بالکن و چنگ زدنت به دیوار برای ثانیه ای پیش از آن که به مرگ اجازه دهی تو را در اختیار بگیرد، دارد من را هلاک می کند؛ انگار خار تیزی فرو می رود در چشم هایم.

بابا! دلم برایت خیلی تنگ شده. سال های زیادی دلتنگ تو بودم. اما دست کم می توانستم تلفن را بردارم و صدایت را هر روز بشنوم. اما حالا چه؟ چه کسی هر روز به من زنگ می زند و آن پیام های دوست داشتنی و بامزه را می گذارد؟ چه کسی؟ یعنی تو واقعن رفته ای؟ نمی توانم باور کنم. این اتفاق واقعن افتاد؟ تو واقعن خودت را از آن پنجره به پایین پرت کردی؟ از زمانی که خودت را از طبقه ی ششم رها کردی و در هوا معلق بودی تا آن لحظه ی لعنتی که اجازه دادی زمین، پیشانی ات را ببوسد چه چیزی در ذهنت گذشت؟ آیا به ما فکر کردی؟ آیا بوسه ی خداحافظی برای من فرستادی؟ به گمانم آن شب روی گونه ام چیزی حس کردم. تو بودی؟ آیا بوسه ی تو بود؟ بگو که بود.