برای بابا، سیامک پورزند

2011/05/01

ا

این ترجمه نوشته ی آزاده پورزند نازنین برای پدرشان است که در وبلاگ شان به انگلیسی منتشر کرده اند (از این جا بخوانید). با اجازه ایشان ترجمه اش را این جا می گذارم. کوچک ترین همدردی من با آزاده، لیلی و استادم سرکار خانم کار است– دشوار است خواندن اش تا به آخر

خودکشی

حقیقت دارد؟ تو خودت را از همان پنجره ای پایین انداختی که هر روز کنارش می ایستادی تا آمدنِ ما را به خانه تصور کنی؟ وقتی که پنج سال پیش تحت نظر مأموران اطلاعاتی برای سفر کوتاهی آمدم تهران که تو را ببینم، دستم را گرفتی، پای همان پنجره بردی، دبستان دخترانه ای را نشانم دادی که آن طرف خیابان بود و گفتی: «این یک دبستان دخترانه است آزاده. صدای دخترها را می شنوی که با مقنعه های سفید در حیاط مدرسه بازی می کنند؟ آزاده ی کوچک من هنوز بین آن هاست. تو هنوز آن جایی، بازی می کنی در حیاط مدرسه. من هر روز که از خواب بلند می شوم به برنامه ی صبح گاهی شان گوش می دهم و پروانه ی نازنین کوچک ام، آزی را به یاد می آورم.»

دوباره سکوت حاکم شد و بچه ها را نگاه کردیم که بازی می کنند و جیغ می کشند. تو از من قول گرفتی که روزی کودکی به این دنیا بیاورم که شبیه خودم باشد. تو قول دادی تا زمانی که من وارد دانشگاه هاروارد شوم و داستان زندگی مان را روی کاغذ بیاورم و خانواده تشکیل دهم و نوه ی بانمکی برایت بیاورم که با تو بازی کند و تو را از تنهایی و زندان خانگی ملال آورت درآورد به زندگی ادامه می دهی. باهم خندیدیم. گفتم: «بابا! اسم پسرم را می گذارم سیامک.» هر دو لبخند زدیم. گفتی: «اما هنوز خیلی زود است که به این چیزها فکر کنیم. فقط می خواهم بدانی که بی صبرانه روزی را انتظار می کشم که فرزند سرکار خانم آزاده را ببینم. تا آن روز اگر خدا بخواهد خودم را سالم نگه می دارم تا دوباره گرم شود تنور جمع خانوادگی مان.»

پس چه شد سیامک پورزند؟ روی همان بالکن با من عهد بستی که صبر کنی. اما صبر نکردی. من حتی برای لحظه ای تو را مقصر نمی دانم. تو حق داشتی که رهایی ات را این گونه بجویی. فقط می خواهم بدانی که تصور سرِ خرد شده ات روی زمین، لبخند زیبایت و تمام آن چه که برایم تعریف کرده ای، هم نیروبخش است و هم در هر لحظه جان من را به کام مرگی دشوار می برد.

شنیدم ثانیه ای درنگ کرده ای قبل از آن که خودت را رها کنی و لبه ی بالکن را چنگ زده ای. آیا پشیمان شده بودی؟ یا شاید برای لحظه ای تصور کردی که من آمده ام و در می زنم؟ تصور تو روی لبه ی بالکن و چنگ زدنت به دیوار برای ثانیه ای پیش از آن که به مرگ اجازه دهی تو را در اختیار بگیرد، دارد من را هلاک می کند؛ انگار خار تیزی فرو می رود در چشم هایم.

بابا! دلم برایت خیلی تنگ شده. سال های زیادی دلتنگ تو بودم. اما دست کم می توانستم تلفن را بردارم و صدایت را هر روز بشنوم. اما حالا چه؟ چه کسی هر روز به من زنگ می زند و آن پیام های دوست داشتنی و بامزه را می گذارد؟ چه کسی؟ یعنی تو واقعن رفته ای؟ نمی توانم باور کنم. این اتفاق واقعن افتاد؟ تو واقعن خودت را از آن پنجره به پایین پرت کردی؟ از زمانی که خودت را از طبقه ی ششم رها کردی و در هوا معلق بودی تا آن لحظه ی لعنتی که اجازه دادی زمین، پیشانی ات را ببوسد چه چیزی در ذهنت گذشت؟ آیا به ما فکر کردی؟ آیا بوسه ی خداحافظی برای من فرستادی؟ به گمانم آن شب روی گونه ام چیزی حس کردم. تو بودی؟ آیا بوسه ی تو بود؟ بگو که بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: