صبح بیست و پنج خرداد، داخل دانشگاه شریف، پشت درب ورودی خیابون آزادی جمع شده بودیم. دو تا بیانیه‌ی میرحسین رو پرینت گرفته بودیم و بین بچه‌ها تقسیم می‌کردیم. مسئولِ اون روزهای پرینتِ تعاونیِ دانشگاه، درِ گوشی گفت که دستور از بالا رسیده که مطلب‌های سیاسی پرینت نکنن. گفت اما ما به حرف‌شون گوش نمی‌دیم. حتی پول پرینت‌ها رو ازمون نگرفت. با بچه‌ها بحث می‌کردیم که از دانشگاه بریم بیرون یا نه. یه عده که دیروز رفته بودن دانشگاه تهران، خبر آورده بودن که این‌ها حکمِ تیر دارن و خانم رهنورد از مردم خواسته بیرون نیان. می‌گفتن دیشب چند نفر توی کوی کشته شدن. یه عده‌ی دیگه نظرشون این بود که باید از دانشگاه رفت بیرون. می‌گفتن میرحسین قراره بیاد سر بهبودی یا جیحون. اگه زیاد باشیم کاری نمی‌تونن بکنن. با مشورتی که کردیم بالاخره قرار شد یه عده‌مون از دانشگاه بریم بیرون. رفتیم به سمت زیرگذر یادگار. چند صد نفر دیگه، یا بیشتر، از کوچه‌ها اطراف اضافه می‌شدند. مثل رودهایی که می‌ریزه به دریا. رسیدیم جلوی مسجد سر حبیب اللهی. یکی گفت یا حسین. همه پشت سرش گفتیم میرحسین. دوباره گفت یا حسین. دوباره گفتیم میرحسین. قلب‌هامون تند تند می‌زد. مجوزی دیگه در کار نبود. انتخابات تموم شده بود و واسه اولین بار بود که خارج دانشگاه با مردم تظاهرات می‌کردیم. یه آقایی پشتِ‌بومِ ساختمون‌ها رو نشون می‌داد. می‌گفت حتمن تک‌تیرانداز گذاشتند. مراقب باشید. اون یکی می‌گفت دل‌تون قُرص. چیزی نمی‌شه. خدا با ماست. دورتر یه جمعیتی از زیر پل یادگار داشت میومد به سمتِ ما. زیاد بودن. نفر آخر دسته‌شون اما معلوم نبود. به هم رسیدیم. حالا چند هزار نفر بودیم، یا بیشتر. یه نفس شعار می‌دادیم یا حسین میرحسین. دستامون بالا بود. توی هر متر مربع چند نفر. به همدیگه چسبیده بودیم. نمی‌دونم چرا. بدن‌هامون جذبِ همدیگه می‌شد. عجیب‌ترین لحظه‌های زندگی. انگار در مرکز ثقل عالم بودیم. وسط تاریخ. خیابون حبیب‌اللهی رو رفتم بالا و برگشتم. بچه‌های خودمون رو گم کرده بودم. دیگه نمی‌شد آخر جمعیت رو دید. نه از عقب، نه از جلو. راه افتادم به سمت آزادی. نزدیک‌های میدون، ضلعِ شرقی، ابطحی داشت واسه مردم حرف می‌زد. کرباسچی اون طرف‌تر. صدا سخت به صدا می‌رسید. مردم قرار می‌گذاشتند واسه فردا. ساعت پنج میدون ولیعصر. هر چند دقیقه یک بار یکی می‌گفت میرحسین داره میاد، میرحسین داره میاد. راه رو باز کنید. وسط جمعیت یه تونل باز می‌شد. مثل عصای حضرت موسی که می‌زد به دریا. اسمِ میرحسین، عصای موسی شده بود. برگشتم سمت دانشگاه. کروبی چند ده متر اون طرف تر از دربِ ورودیِ دانشگاه، رفته بود روی ماشین. با عبای قهوه‌ای کم‌رنگ‌اش. صداش شنیده نمی‌شد. ولی پررنگ بود. از وسط جمعیت رد شدم. بسیجی‌های داخل دانشگاه عکسِ احمدی‌نژاد رو دست‌شون گرفته بودند. مردمِ عصبانی، هجوم بردند به سمت‌ نرده‌ها. نرده‌های دانشگاه اومد پایین. دومین بار بود که نرده‌های دانشگاه پایین می‌اومد. اولی بیست‌ودوی اسفند هشتاد و چهار بود که بسیج با زور باتوم، شهید دفن کرد. زنجیر انسانی درست کردیم جلوی در که کسی وارد نشه. درست مثل چهار سال پیش. نرده‌ها رو دوباره بالا آوردیم. بسیجی‌ها نموندن. سر درِ دانشگاه مال ما شده بود. سبز. رفتیم روی پشتِ بامِ دانشگاه. برای مردم دست تکون می‌دادیم. اونا دست تکون می‌دادن. می‌خندیدند. نیازی به حرف زدن نبود. با نگاه‌مون حرف می‌زدیم. با دستبندمون. دیدن اون همه آدم حس ابهت می‌آورد. حسِ افتخار. به مردم. به ایران. حس ارزشمندِ انسان بودن. توی اون روز آفتابی و بدون ابر. چند ساعت بعد با ماشین از روی پل یادگار رد شدم. مردم هنوز داشتند برمی‌گشتند. یکی پیراهنِ خونی‌اش رو گذاشت روی شیشه. گفت کُشتند. دم‌دمای غروب بود.


2012/06/09

نیکولاس کریستف، خبرنگار ارشد نیویورک تایمز، الآن ایران است. صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش را با این عکس به روز کرده و با لحنی هیجان‌زده نوشته «استیو جایز است در ایران! از مجسمه‌ی کوچک او در فروشگاهی در ایران عکس گرفتم. به نظر می‌رسد که ایرانی‌ها عاشق کامپیوترهای اپل‌ هستند.»

گویا خبرنگار ارشد نیویورک‌تایمز نیز پیش‌ ازسفر تصور کرده بوده که دارد به بیابانِ بی‌آب و علف و سکنه سفر می‌کند.

از آن طرف، و به اندازه‌ی نکته‌ی بالا بااهمیت، نظرهای زیر عکس است؛ از جهتِ بررسیِ این که بسیاری از ما ایرانی‌ها هنگامی که با غیرایرانی‌های امریکایی و اروپایی صحبت می‌کنیم دوست داریم چه تصویری از خودمان به آن‌ها نشان بدهیم. به نظر می‌رسد که این پنج تِم بیش از بقیه تکرار می‌شود: ما عرب نیستیم، ما از امریکا متنفر نیستیم، ما با حکومت‌مان فرق داریم، ما عاشق آزادی و دموکراسی هستیم، و ایرانی‌ها بسیار مهمان‌نواز و صلح‌طلب و انسان‌دوست‌اند.

نه تصویری که نیکولاس کریستف از «ما» می‌دهد واقعی‌ست، نه تصویری که «ما» به «آن‌ها» از خودمان می‌دهیم. اولی به دنبالِ پیدا کردنِ خود در دیگری است؛ دومی به دنبال شبیه کردنِ خود به دیگری. هر دو در پی رضایتِ مخاطبِ غربی.

اگر واقعیتی در این مواجهه‌ی نابرابر وجود داشته باشد، همان «نابرابریِ» مواجهه است.

روز مرد

2012/06/05

روز «مرد» به مردانی که «مردانگی»شان را

نه با مخالفت و تضاد با زنانگی، نه با تملک بر بدنِ زن، نه با غیرت، نه با اِعمالِ خشونت و قدرت بر دیگری برای به دست‌آوردنِ حق، نه با عدمِ ابرازِ احساسات، نه با همجنسگراستیزی، نه با تحقیرِ مردانِ لاک‌زده و آرایش‌کرده و زیرابروبرداشته، نه با توانایی در «کَردن»، نه با گریه نکردن، نه با ناموس‌پرستی، نه با تعداد زنانی که با آن‌ها خوابیده‌اند، نه با تعداد مُشت‌هایی که زده‌اند یا خورده‌اند، نه با تعداد فحش‌های جنسی که داده‌اند یا شنیده‌اند، نه با تعدادِ بطریِ آب‌جو که بالاکشیده‌اند، نه با متلک‌های خیابانی، نه با نظرهای «کارشناسی» درباره‌ی سایزِ بدنِ زنان، نه با لزومِ حساب کردنِ پولِ شامِ زنی که با وی بیرون رفته‌اند، نه با لزومِ نان‌آوری، نه با میهن‌پرستی، نه با خلیج‌فارس پرستی، نه با تحقیرِ مردانِ عرب و افغان، نه با جِر دادنِ یقه به خاطر بُردِ پرسپولیس، نه با لزومِ خوردنِ گوشت و کباب، نه با دورِ بازو و قدرتِ صدا، نه با انجام ندادنِ کارهای «زنانه»، نه با زشت دانستنِ شستنِ ظرف‌های بعد از ناهار، نه با عار دانستنِ عوض کردنِ پوشکِ کودک، نه با ریسک‌پذیری و خطر، نه با ویراژ در خیابان، نه با لزومِ پذیرفتنِ شغل‌های پر استرس و پرمسئولیت، نه با کلفتی و اندازه‌ی آلت، نه با کوتاه نیامدن از اشتباه، نه با نپذیرفتنِ شکست، نه با برنده‌شدن در هر رقابتی به هر قیمتی، و نه با پرهیز از گفتنِ جمله‌ی «دوست‌ات دارم» به کسانی که دوست‌شان دارد،

بلکه «مردانگی»‌شان را با مخالفت با زن‌ستیزی و همجنسگراستیزی و خشونت، و با تلاش برای درکِ دیگری، راست‌گویی، خوش‌قولی، مدارا، حق‌طلبی، عدالت‌جویی، برابری‌خواهی، خوش‌خلقی، فروتنی، خنده‌رویی، ظلم‌ستیزی، صلح‌طلبی، دیگرخواهی، انسان‌دوستی و عشق‌ورزی تعریف کرده‌اند، مبارک باد!

همه‌ی ما مردان – من، شما، دیگری – بخشی از خصوصیت‌های دسته‌ی اول را با خود داریم. سعی کنیم به مردانِ دسته‌ی دوم نزدیک‌تر باشیم.