اول؛ حجابِ اجباری یکی از به‌چشم‌آمدنی‌ترین وجوهِ استبداد، از مستقیم‌ترین انواع دخالت در شیوه‌ی زندگیِ روزمره‌ی مردم، از بارزترین شکل‌های نقضِ آزادی و عدالت، و نمایان‌گرِ سیمایِ انحصارطلبیِ حاکم در حوزه‌ی عمومی‌ست. فعالان سیاسیِ تحول‌خواه و روشنفکرانِ دینی و سکولار که سودای کاهشِ رنجِ انسان را دارند، بسیار بیش‌تر و پیش‌تر از این‌ها باید در پاسخ به این مطالبه‌ی فراگیرِ قشرِ وسیعی از زنان و مردانِ مذهبی و غیرمذهبی، در جهتِ عمومی کردنِ گفتمانِ حقِ انتخابِ پوششِ شهروندان و نسبتِ آن با عدالتِ اجتماعی قدم بردارند. هر اقدام نکویی که هر زمانی صورت گیرد البته مبارک است.

دوم؛ مخالفت با «حجابِ اجباری» تنها مخالفت با حقِ داشتن یا نداشتن یک روسری نیست. حجابِ اجباری، بخشی از ایدئولوژیِ تمامیت‌خواهی‌ست که گشتِ ارشاد در خیابان تنها یک وجه قابل رؤیت آن است. آموزه‌های یک‌طرفه‌ی رسانه‌های دولت مبنی بر پیوند حجاب و پاکدامنی، انتشار کتاب و توزیع کتابچه‌های «فواید حجابِ زنِ ایرانی»، نصبِ بیلبوردهای پول‌ساز، گران‌قیمت و فریبای «حجاب، مصونیت است نه محدودیت»، تشویقِ زنانِ خریدارِ کالای ایدئولوژیِ حاکم، و در مقابل تنبیه، جریمه و بازداشتِ زنانِ برهم‌زننده‌ی آن تصویرِ ایده‌آل، جداسازی جنسیتی، و تصویب آئین‌نامه‌های عفاف و پوشش در مهدکودک‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها، اداره‌ها و مکان‌های عمومی، از ابزارهایی‌ست که حاکم برای تأدیب و یکسان‌سازیِ شهروندان و انحصار قلمرو عمومی استفاده می‌کند؛ و روی تجربه‌ و دریافتِ زنان (و مردان) از دستِ کم تن، روابط اجتماعی، سکس، حجاب، پوشش، و دین اثر می‌گذارد. نمی‌توان از یک کمپین انتظار داشت که نسبت به همه‌ی این موارد واکنش نشان دهد، اما می‌توان انتظار داشت که مخالفت با حجابِ اجباری را به داشتن یا نداشتنِ یک روسری فرو نکاهد، و نیز مفهومِ «کمپین» را به «فرستادن یک عکس از خودمان از روی آرشیو کامپیوتر» ترجمه نکند.

سوم؛ تا آن جا که نگارنده از چند نفر از افراد شناخته‌شده‌ای که عکس‌شان را برای این کمپین در روزهای گذشته فرستادند پرس و جو کرده‌ست، ایشان لزومن نمی‌دانستند که بانیِ کمپینِ مذکور، «سازمان دانش‌آموختگان و دانشجویان لیبرال دانشگاه‌های ایران» است و لوگویی که روی عکس‌ها استفاده می‌شود بخشی از لوگوی این سازمان. عدمِ اطلاعِ مخاطبانِ کمپین از بانیانِ آن و سوء استفاده‌‌ی احتمالیِ بانیان از نیت خیرِ افراد در جهت کسبِ سرمایه‌ی اجتماعی برای سازمان سیاسی‌شان، غیر اخلاقی‌ست. امید است نام سازمان‌شان را بالای صفحه‌ی کمپین – و نه در صفحه‌های دیگری که کمتر به چشم می‌آید – بنویسند تا در صورتی که شخصی تمایلی به همکاری با این سازمان ندارد، دچار سوء تفاهم نشود.

چهارم؛ در یکی از پست‌های اخیر این کمپین آمده: «جمهوری اسلامی شاید تنها نظامی باشد که مساله ی پوشش زن را – متاسفانه – تا این اندازه سیاسی کرده است.» سوای نادرستیِ این گزاره، با توجه به آن‌که بسیاری از اعضای این گروهِ سیاسی پیش‌تر در نامه‌ای به رئیس جمهور امریکا از ایشان خواسته بودند که تحریم‌های بیشتری علیه ایران اِعمال کند و بانک مرکزی و نفت ایران نیز تحریم شود، و گاهن در مقاله‌های‌شان از جنگ نیز به عنوان یکی از راه‌های پیش‌ِ رو دفاع می‌کنند، جای نگرانی‌ست که نکند فردا از عکس‌هایی که مردم برایشان فرستاده‌اند برای نوشتنِ نامه‌ی دیگری این بار به خانم هیلاری کلینتون استفاده کنند تا ضمن شرحِ اجباری بودنِ حجاب، از ایشان بخواهند تا برای «نجات زنان ایران» – که «در تنها نظامی گرفتار شده‌اند که پوشش در آن تا این اندازه سیاسی‌ست» – به کمک‌شان بشتابد. باشد که چنین نشود.

امروز در اواخرِ برنامه‌ی «روی خط» که درباره‌ی تحریم‌های غرب علیهِ مردم ایران بود شرکت کردم. انتهای برنامه بود که فرصت رسید صحبت کنم (دقیقه 2:55 تا 7:46 این ویدئو) و تنها توانستم بخش‌های پایانیِ صحبتِ یکی از اعضای «سازمان دانش‌جویان و دانش‌آموختگانِ لیبرالِ دانشگاه‌های ایران» را بشنوم.

این جمله‌ها بخشی از صحبت‌های وی در دفاع از تحریم‌هاست که در ویدئو نیز آمده‌ست. وی می‌گوید: «این حکومت [جمهوری اسلامی] یک شر جهانی‌ست … ما باید خدا رو شاکر باشیم که جامعه‌ی جهانی به این نتیجه رسید که به جای جنگ، تحریم رو انتخاب کنه … من میگم ما واقعن باید خدا رو شاکر باشیم که با این همه ناامنی که جمهوری اسلامی داره ایجاد می‌کنه، شب و روز داره میگه اسرائیل رو باید محو کنیم، باز جامعه‌ی جهانی به تحریم‌ها راضی شده [و جنگ رو شروع نکرده].»

در کنار چند موردی که در برنامه‌ی زنده فرصت پیدا کردم در مخالفت با تحریم‌ها و پاسخ به این «شکرگزاری‌ها» بیان کنم (از جمله آن که تحریم شکلی از جنگ است و نه جایگزینی برای جنگ) می‌خواهم به پنج نکته – که لزومن در رابطه با موضوعِ برنامه نیست اما به نظرم با توجه به صحبت‌های فوق فرصتِ مناسبی برای مطرح کردنش است -‌ اشاره کنم.

اول؛ به نظرم دفاع از تحریم‌ها توسط افرادی که در خارج از کشور زندگی می‌کنند – پیش از هر چیز – می‌تواند سویه‌های غیراخلاقی داشته باشد. افرادی که در خارج از کشور، در ترکیه و فرانسه و امریکا و کانادا، زندگی می‌کنند و خواهانِ تحریم‌ها و یا احیانن جنگ و «مداخله‌ی بشردوستانه» علیه مردمِ ایران هستند، به نظرم اخلاقی‌تر آن است که خودشان به ایران سفر کنند تا در کنار رنجی که مردم – مخصوصن اقشار به حاشیه رانده شده و طبقاتِ پایینِ جامعه – می‌برند باشند. این سخن نافیِ آن نیست که ایرانیانِ خارج از کشور نیز از تحریم‌ها متضرر می‌شوند اما بار اصلی فقر و رنج و آسیب روی دوشِ مردم داخل ایران است؛ روی دوش زنِ کارگرِ سرپرستِ خانواری‌ست که با هدفمندی یارانه‌ها و بالا رفتنِ قیمت حامل‌های انرژی و افزایش قیمت مواد اولیه‌ی وارداتیِ کارخانه‌ای‌‌ که در آن کار می‌کند، قراردادِ سفید امضا کرده‌ست.

دوم؛ جمهوری اسلامیِ واقعن موجود بخشی از مشکل است، اما همه‌ی مشکل نیست. مشکلِ ریشه‌ای تر به نظرم بخشی معضلاتِ فرهنگی است مانند پدرسالاری، نژادپرستی، عرب‌ستیزی، همجنسگراهراسی، عدم رعایت حقوق دیگران و غیره، و بخشی خصوصیت‌ها و رفتارهای ناپسندی‌ست که عمدتن در فرهنگِ سیاسی – مخصوصن بین فعالانِ سیاسی خارج از کشور – جا خوش کرده مانند نامُدارایی، بی‌اخلاقی، دروغ‌گویی، باندبازی، غیبت، عدم پایبندی به ارزش‌های دموکراتیک، تهمت‌زنی و تحقیرِ آن‌هایی‌ که مانندِ ما نمی‌اندیشند. یعنی همان طور که گشتِ ارشاد بخشی از مشکل است – اما همه‌ی مشکل نیست – مشکلِ بزرگ‌تر بازی کردنِ نقشِ گشتِ ارشاد توسط بعضی از مردم، و نیز پدرسالاریِ حاکم بر بخشی از نیروهای سیاسی‌ست که خواهانِ تغییر وضعِ موجودند. و این سه تا یکدیگر را تقویت می‌کند.

سوم؛ به بیانِ دیگر با رفتنِ حسین شریعتمداری و احمد جنتی – که کندن یک تار مو از آن‌ها غنمیت فرض می‌شود – این وطن، وطن نخواهد شد، همان طور که «با کفن شدنِ شاه» نشد. مشکلِ ریشه‌ای ترِ ما حسین شریعتمداریسم و احمد جنتیسم ا‌ست که می‌تواند استبداد را بازتولید ‌کند. بندِ پایانیِ بیانیه‌ی «سازمان دانش‌آموختگان و دانشجویان لیبرال دانشگاه‌های ایران» را که اخیرن درباره‌ی «رفتار با اتباعِ افغان» صادر شده بخوانیم. به کار بردنِ واژه‌هایی مانند «مرتجع»، «فرقه‌ی عقب‌مانده» و «وارث وطن‌فروش» در وصفِ دیگران، استفاده از همان ادبیاتِ حسین شریعتمداری‌ در مخالفت با مخالفانِ خود است که بازتولید شده‌ست، منتهی این بار در پوششی سکولار و لیبرال، که البته جایِ ناراحتیِ بیشتر دارد. و یا گفتمان حاکم میان بعضی گروه‌های «چپ» را نگاه کنیم که در نقدِ بیانیه‌ی مذکور نوشته‌اند: «بر آن شدیم تا با تحلیل این جریان مسمومِ فکری…». یا ادبیاتی که توسط بعضی اصلاح‌طلبان گاه برای نواختنِ مخالفان استفاده می‌شود را بنگریم که می‌گویند: «چه قدر گفتیم انقلاب دستِ نااهلان نیافتد.» یعنی به جای آن که تأکید بر قانون‌مداری، دعوتِ یکدیگر به ارزش‌های دموکراتیک، و رعایت آداب و اصولِ نقد باشد، زبان به سمتِ نواختنِ یکدیگر با عبارت‌هایی مانند «مرتجع»، «مسموم» و «نااهل» هدایت می‌شود.

بسیاری، از جمله نگارنده، خود را فعالِ سیاسی – به آن معنا که قرار است برای وارد شدن به ساختارِ قدرت با گروه‌های سیاسی دیگر رقابت کنیم – نمی‌دانیم، و نگرانی‌مان از جهتِ شنیدنِ تهمت و تحقیرهای فردی نیست. بلکه نگرانی‌مان به عنوان ایرانیانی که دغدغه‌ی رنج مردم و آینده‌ی وطن دارند از جهت عدم رعایتِ ارزش‌های دموکراتیک میان طیفی از اوپوزوسیون است که قرار است در آینده سهمی از قدرتِ سیاسی داشته باشد. دیر یا زود این وضعیت تغییر می‌کند و حاکمانِ فعلی خواهند رفت، اما برای برقراری یک دموکراسی پایدار است که باید تلاش کنیم شریعتمداریسم از میان‌مان رخت ببندد.

چهارم؛ زندگی کردن در یک جامعه‌ی استبدادزده برای سال‌های طولانی در کنار خصوصیت‌های روانشناختیِ فردی که در موقعیت‌های اجتماعی مختلف بروز می‌کند ممکن است همه‌ی ما ازجمله نگارنده را گاه به عدم پایبندی به ارزش‌ها و روش‌های دموکراتیک، بی اخلاقی و به کار بردنِ ادبیاتِ توهین‌بار نزدیک کند. آن چه که اهمیت دارد نقدِ خود و آگاه بودن به نادرستیِ این رفتار است. اگر بی‌اخلاقی، توهین، تحقیر و خوارداشتِ دیگری به رفتارِ «عادی» و «قابل قبول» تبدیل شد و آن را بی‌پروا به کار بردیم یا در فضای مجازی و حقیقی مشوقِ آن شدیم و محفل‌های گروهی برای تحقیرِ افراد راه انداختیم و به این رویه اعتراض نکردیم جای نگرانی‌ست؛ مخصوصن اگر این رفتارها از طرف گروه‌ها و سازمان‌هایی سر بزند که خود را اوپوزوسیون و گروهِ سیاسیِ دموکرات می‌دانند و تلاش می‌کنند که فردا به ساختار حقوقیِ قدرت وارد شوند. سیاست کثیف نیست، اما سیاست بی رعایت‌ اخلاق و اصول و روش‌های دموکراتیک، شبیه برکه‌ی کم‌آبی‌ست که مدت‌هاست آبش راکِد مانده و بدنِ افرادی که در آن شنا می‌کنند را کثیف می‌کند.

پنجم؛ در نتیجه خطری که در مصاحبه به آن اشاره کردم و این جا تکرار می‌کنم این است که اگر هدفِ خود را تنها به مخالفتِ با جمهوری اسلامی خلاصه کنیم و جمهوری اسلامی را در جایگاهِ یک «شر جهانی» بنشانیم و از هر روشِ غیر اخلاقی برای رسیدن به مقصود استفاده کنیم تا جایی که «شکرگزار» شویم که تحریم شده‌ایم، و در همین حال پایگاه‌های نظامی امریکا در منطقه و آپارتاید دولتِ اسرائیل و زخمِ فلسطین را وقعی ننهیم یا مشروعیت ببخشیم و چشم‌مان را به بی‌عدالتی و خشونتی که در «نظمِ نظامِ بین‌المللی» وجود دارد ببندیم، نه تنها دموکراسی به بار نمی‌نشانیم و بازتولیدِ استبداد می‌کنیم، بلکه ممکن است به سرنوشتی شبیهِ سرنوشتِ سازمان مجاهدین خلق دچار شویم. آن‌ها نیز تنها هدفِ خود را برکندنِ نظامِ جمهوری اسلامی می‌دانستند، البته خود را چپِ مذهبی می‌خواندند و با نیروهای عراق علیه حکومتِ ایران هم‌پیمان شدند. امروز می‌توان خود را – به طور مثال – لیبرالِ سکولار خواند، با اسرائیل و دولت‌های غربی همراهی کرد، و به همان سرنوشت دچار شد.

مصطفی تاجزاده‌، این مردِ مبارز، در نامه‌ای که امروز برای دخترش از زندان اوین نوشته‌است شجاعانه و برای چندمین بار می‌نویسد که نسل او از سال‌های آغاز انقلاب و تحمیلِ سبکِ زندگی بر مردم درس‌ گرفته‌ست. باشد که اوپوزوسیونِ عمدتن خارج‌نشینِ جمهوری اسلامی نیز نگاهی به سرنوشتِ پیشینیان بیاندازد؛ چه خود را لیبرال بخواند، چه چپ، چه ملی‌گرا، چه سلطنت‌طلب، چه غیره. پایبندی به اخلاق و اصول و روش‌های دموکراتیک اهمیتِ بسیار بیشتری نسبت به نامی که برای خود برمی‌گزینیم دارد. فکر می‌کنم که این برای همه‌ی ایرانیانی که در آرزوی زیستن در ایرانی آباد، آزاد و برخوردار از دموکراسیِ پایدار هستند به کار خواهد آمد.