اول؛ من در انتخابات 88 شرکت کردم و به میرحسین موسوی رأی دادم. رأی‌م را دزدیدند. دزدها یک پیام بیشتر نداشتند: «رأی شما مردم ارزشی ندارد. ما برایتان تصمیم می‌گیریم.» من در انتخابات 92 رأی می‌دهم تا یا رأیم خوانده شود، یا آن‌ها را دوباره مجبوربه دزدی کنم. نمی‌گذارم نامزدِ مورد نظر حاکم، به آسانی برنده‌ی انتخابات اعلام شود. اگر دزدی برایشان آسان بود، هاشمی را رد صلاحیت نمی‌کردند. اما ترسیدند که دوباره 88 بشود. رأی ندادنِ من دقیقن همان‌چیزی است که دزدها می‌خواهند: «شما مردم هیچ‌کاره‌اید.» من رأی می‌دهم تا هزینه‌ی «هیچ‌کاره‌کردنِ مردم» را برای حاکم بالا ببرم. 

دوم؛ حرف آخر را همین اول بزنم. پیروزی‌ ائتلاف اصلاح‌جویان در این انتخابات، اگر غیرممکن نباشد، بسیار دشوار است. میرحسین در حصر است، به خاتمی اجازه‌ی نامزد شدن ندادند، و هاشمی را رد صلاحیت کردند؛ این آخری جای تأمل بیشتری دارد. رد صلاحیت ستون انقلاب – دست کم در عرصه‌ی نمادین – یعنی گسستِ کامل از انقلاب 57‌ و نفی سنت مبارزه علیه حاکمِ زورگو. تاریخ‌نویسانِ درباری دارند تاریخِ انقلاب را از نو می‌نویسند. ما اما یادمان نرفته که یکی از دست‌آوردهای انقلاب مردمیِ 57 این بود: «میزان، رأی ملت است.» اگر اجازه دهیم که نامزدِ مورد نظر حاکم به آسانی از صندوق بیرون بیاید و قبول کنیم که «میزان، رأی حاکم است»، یعنی با پروژه‌ی حاکم برای گسست از 57 و حذفِ مردم همراهی کرده‌ایم.

سوم؛ دزدهای 88، فقط رأی ما را ندزدیدند؛ امیدمان را هم به تاراج بردند. اگر همین سرمایه‌ی اندکِ باقی‌مانده از امید را به پای پیروزی اصلاح‌جویان در انتخابات بریزیم، روز بعد از انتخابات با سرخوردگیِ جمعی و فراگیرتری مواجه می‌شویم. امید ما اما در کوچه‌ی اختر و در راه‌پیماییِ جمعیِ مردم پس از فوت آیت‌الله طاهری است. امید ما در آغوش نسرین و رضا و بهاره و امین است. از این روست که به همه‌ی کسانی که دل در گروی کاستن بخشی از رنج مردم‌ ایران دارند رفیقانه پیشنهاد می‌دهم که سرمایه‌ی امیدشان را به پیروزی ائتلاف عارف/روحانی – که هیچ کدام‌شان در این چهار سال همدلِ زخم‌خوردگانِ جنبش سبز نبودند – گره نزنند. هدف ما در این انتخابات اما می‌تواند چیز دیگری باشد: پاسداری از زندگی! و جلوگیری از پیروزی نامزد طیف تندرو و جامعه‌ستیز و زن‌ستیز و زندگی‌ستیز و جنگ‌طلبِ حاکمیت، «سعید جلیلی».

چهارم؛ برای رسیدن به این هدف، پیشنهاد می‌کنم که به ائتلاف اصلاح‌جویان – که بر خلاف دیگران نه نظامی‌اند نه نیروهای امنیتی را پشت خود دارند و حدی از عقلانیت و اعتدال را از خود بروز می‌دهند – رأی بدهیم. بعضی از نظرسنجی‌های معتبرِ غیراینترنتی از پیشتاز بودنِ بافاصله‌ی قالیباف و راه‌یابی قطعی او به دور دوم خبر می‌دهند. با توجه به تعدد/رقابت نامزدهای اصولگرا، رقابت «واقعی»شان برای رفتن به دور دوم و ترسِ حاکم از تکرار 88، احتمال صیانت از آرای ما در دور اول بالاست. هر چه قدر آرای ائتلافِ اصلاح‌جویان بیشتر باشد، شانس جلیلی برای رفتن به دور دوم کمتر است. هر انتخاب دیگری جز رأی به عارف/روحانی (از جمله رأی به قالیباف یا رأیِ نمادین به میرحسین موسوی) امکان راه‌یابی جلیلی به دور دوم را افزایش و امکان رئیس‌جمهور شدنِ او را فراهم می‌کند. اگر ائتلافِ اصلاح‌جویان همراه با قالیباف به دور دوم برود، ما به هدف اول‌مان که جلوگیری از رئیس‌جمهور شدنِ تندروترین طیف حاکم است، دست یافته‌ایم. در دور دوم اما هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است.

پنجم؛ در سال 84 عده‌ای از مردم در دور اول انتخابات شرکت نکردند. به نظر آن‌ها هیچ تفاوتی میان نامزدها وجود نداشت. آن‌ها شرکت در انتخابات را مشروعیت بخشیدن به نظام می‌دانستند. اما وقتی هاشمی و احمدی‌نژاد به دور دوم رفتند، بسیاری از آن مردم برای پاسداری از زندگی/امید/شادی به هاشمی رأی دادند. اما دیگر دیر شده بود. گفتند می‌خواستیم تنور انتخابات را داغ نکنیم. اما داغیِ نتیجه‌ی انتخابات برای 8 سال بر تنِ آن‌ها و بر تنِ ایران ماند. اشتباه سال 84 را تکرار نکنیم.

آرمان امیری در دو یادداشت اخیر و تأمل برانگیز خود در وبلاگ مجمع دیوانگان (+ , +) بحث کرده که «در  این انتخابات اصلاح‌طلبان سر سوزنی شانس پیروزی ندارند» و در نتیجه بهتر است که اصلاح‌طلبان به جای «بازی برای برد»، این بار «برای پرهیز از شکست سنگین» به میدان بروند یعنی «از رئیس‌جمهور شدنِ جلیلی جلوگیری کنیم» و «دست‌کم از میان گزینه‌هایی که حکومت ظرفیت پذیرش آن‌ها را دارد، آنکسی  که هزینه کمتری به کشور تحمیل می‌کند را انتخاب کنیم». وی بحث کرده‌است که از بین گزینه‌های موجود «احتمالن» به «قالیباف» رأی خواهد داد.

تحلیل درست؛ هدف درست؛ راهکار درست؟

من با تحلیل آرمان از کم‌شانس بودن (یا شانس نداشتن) اصلاح‌طلبان در انتخاباتی که ده روز دیگر برگزار می‌شود موافق هستم. هم‌چنین با هدف‌گذاری او مبنی بر «پرهیز از شکست سنگین» یعنی «رئیس‌جمهور نشدنِ جلیلی» نیز موافقم. اما با راهکار او، رأی به قالیباف، موافق نیستم و فکر می‌کنم رأی به قالیباف با آن که ممکن است از رئیس‌جمهور شدنِ جلیلی جلوگیری کند اما بهترین راهکار نیست و در شرایطی حتی ممکن است به رئیس‌جمهور شدنِ جلیلی بیانجامد. من پیشنهاد کرده‌ام که اصلاح‌جویان، اگر در پی رئیس‌جمهور نشدنِ جلیلی هستند، به عارف/روحانی رأی بدهند. دلایلم برای ارائه‌ی این پینشهاد به شرح زیر است.

ائتلاف

طبق گفته‌ی دکتر نجفی، روز گذشته در جلسه‌ی آقای خاتمی و مشاوران ایشان،  کارگروهی 7 نفره تشکیل شده‌است تا با دو نامزد صحبت کنند و یکی‌شان به نفع دیگری کنار رود.

طبق گفته‌ی نجفی این احتمال وجود دارد که روز شنبه، یعنی پس از مناظره‌ی گروهیِ پایانی، این اتفاقِ خجسته بیافتد. اگر این اتفاق رخ دهد، که احتمال آن بسیار بالاست، با توجه به تعدد نامزدهای اصولگرا، آن نامزدِ «اصلاح‌طلبِ»باقی‌مانده برای رفتن به دور دوم شانس دارد. از آنجایی که همه‌ی نامزدهای اصولگرا برای رفتن به دور دوم با یکدیگر رقابت می‌کنند، و این رقابت «واقعی» است، و از آنجا که حاکمیت هنوز سر نامزد نهایی خود به جمع‌بندی نرسیده‌است، به نظر می‌رسد که احتمال صیانت از آرا با توجه به تعدد ناظران در دور اول پایین نباشد.

بعید است که هیچ کدام از نامزدهای اصولگرا به نفع جلیلی کنار بروند. محسن رضایی تا آخر خواهد ماند. اگر قرار باشد حداد عادل و ولایتی به نفع کسی کنار بروند، قاعدتن به نفع ائتلاف 2+1 و قالیباف کنار خواهند رفت.

قالیباف [با اختلاف] پیشتاز است

اگر هدف را «رئیس‌جمهور نشدن جلیلی» بدانیم، پرسشِ اصلی این است که آیا رأی ما به عارف/روحانی احتمال رئیس‌جمهور شدنِ جلیلی را بالا می‌برد؟ آیا رأی ما به عارف/روحانی اعث جلوگیری از راه‌یافتن قالیباف به دور دوم می‌شود؟

آرش غفوری [مدیر کمپین 88 میرحسین موسوی] دیروز مقاله‌ای منتشر کرده و در آن بحث کرده که قالیباف با اختلاف بالا از دیگر نامزدها پیش است. آرش با استناد به نظرخواهی‌هایی که توسط پایگاه‌های معتبر انجام شده، درصد آرای هر کدام از نامزدها را تخمین زده است. وی نوشته‌است:

«در بهترین حالت آرای قالیباف در سطح کشور بین 10 تا 15 درصد (از کل رأی‌دهندگان) است و مطابق نظرسنجی خود ستاد قالیباف این رقم برای تهران 26 درصد است. سایر کاندیداها در سطح کشور به ترتیب آرایی بین 4 تا 5 درصد برای ولایتی و رضایی، 2 تا 3 درصد برای جلیلی و حداد عادل، 1تا 2 درصد برای روحانی و عارف و زیر یک درصد برای محمد غرضی را به خودشان اختصاص می دهند.»

تمام نظرسنجی‌های رسمی و غیررسمی از این موضوع خبر می‌دهد که آرای قالیباف سیر صعودی دارد و با توجه به بازیِ خوبی که خودش دارد انجام می‌دهد، با احتمال بسیار بالا به دور دوم خواهد رفت. شخصن صفحه‌های حامیان جلیلی/قالیباف را دنبال می‌کنم. پس از مناظره‌ی اول به عده‌ی قابل تأملی از حامیان جلیلی برخورد کرده‌ام که پس از عملکردِ ضعیف جلیلی در دور اول مناظره، دو دل شده‌اند که آیا باید از وی حمایت کنند یا نه. قالیباف در میان کسانی که قصد شرکت در انتخابات را دارند با اختلاف از دیگر رقبا پیش است. بعید است در این ده روز اتفاق از خارق‌العاده‌ای رخ دهد و از آرای قالیباف کاسته شود.

هم‌چنین حاکمیت هنوز بر سر این که از کدام نامزد حمایت کند به نتیجه‌ی نهایی نرسیده است و برای انتخاب میان ولایتی/جلیلی/قالیباف منتظر اقبال «مردم» است. قالیباف از بالاترین شانس برای جلب نظر حاکمیت در دور اول برخوردار است. تنها دلیلی که نظر حاکمیت در انتخابات 84 از روی قالیباف برگشت، اقبال بدنه‌ی بسیج و سپاه به احمدی‌نژاد بود. قالیباف از اقبال بخشی از این بدنه برخوردار است. اما آرای جلیلی، دست کم بر اساس مشاهده‌های شخصی، دارد از این بدنه ریزش می‌کند.

هم‌پوشانی آرای قالیباف و اصلاح‌طلبان؟

یک نظرخواهیِ جالب امروز توسط خبرگزاری مهر منتشر شده. از شهروندان تهرانی پرسیده‌ شده که در صورت انصراف نامزد مورد نظر شما از انتخابات، شما به چه کسی رأی می‌دهید؟ به ترتیب تنها یک و نیم درصد و تنها سه و نه دهم درصد از افرادی که به قالیباف رأی می‌دهند در صورت انصراف وی به عارف و روحانی رأی می‌دهند. یعنی افرادی که الآن می‌خواهند به قالیباف رأی بدهند، در صورتی که وی در انتخابات نباشد، به نامزدهای اصولگرای دیگر رأی می‌دهند.

همین طور تنها دوازده و شانزده درصد از افرادی که الآن به عارف و روحانی رأی می‌دهند در صورت انصراف این دو نفر به قالیباف رأی می‌دهند.

یعنی اشتراک سبد رأی قالیباف با نامزدهای اصلاح‌طلبان بالا نیست. در نتیجه نمی‌توان با این تحلیل موافق بود که بالا رفتن آرای عارف/روحانی ممکن است از آرای قالیباف بکاهد و از رفتن وی به دور دوم جلوگیری کند.

بهترین دفاع حمله است: به عارف/روحانی رأی بدهیم

با باور من هر چه قدر که آرای اصلاح‌طلبان بالاتر برود، حاکمیت احساس خطر بیشتری خواهد کرد و به سمت حمایت از آن نامزد اصولگرا که رأی بیشتری دارد سوق داده خواهد شد. آن فرد هم کسی جز محمدباقر قالیباف نیست.

هم‌چنین بعید است که حاکمیت رغبتی به ساختن دو قطبی روحانی/جلیلی در دور دوم داشته باشد. حضور احتمالی و گسترده‌ی مردم پای صندوق‌های رأی به قصد شکست دادنِ جلیلی و دفاع از سیاست خارجی دولت اصلاحات و «نه گفتن» به برنامه‌ی هسته‌ایِ فعلی، هزینه‌ی تحمیلی به حاکمیت برای انجام یک کودتای دیگر را بسیار بالا می‌برد.

رأی بالای ما به روحانی/عارف می‌تواند قالیباف را به همراه یکی از این دو نفر به دور دوم بفرستد. سوای این مسأله که در دور دوم چه اتفاقی رخ خواهد داد، ما به خواسته‌ی اول‌ و اصلی‌مان که رئیس‌جمهور نشدنِ جلیلی است خواهیم رسید.

اما عدم حضور ما پای صندوق، یا رأی پایین عارف/روحانی، می‌تواند جلیلی را همراه با قالیباف راهیِ دور بعدی کند.

پایگاه اجتماعی «اصلاح‌طلبان» در سطح کشور بین ده تا سیزده میلیون است. در صورتی که رأی عارف/روحانی پایین باشد، حاکمیت آسان‌تر می‌تواند با دستکاریِ محدود آرا، جلیلی را با رأی پایین به دور دوم بفرستد.

مشخص نیست که در دور دوم، که احتمال تقلب و تخلف بالاتر از دور اول است، و توازن قوای داخل حاکمیت ممکن است تغییر کند، چه اتفاقی رخ خواهد داد. ما باید از وقوع دوگانه‌ی جلیلی/قالیباف در دور دوم جلوگیری کنیم. رأی ندادنِ ما به عارف/روحانی، خطر رفتن جلیلی به دور دوم و انتخاب شدنِ وی را افزایش می‌دهد نه کاهش.

ما «ایتالیایی» بازی نکرده‌ایم. اما با حمله کردن، نه به قصد پیروزی که به قصدِ دفاع از داشته‌های‌مان، آرایش تیمِ مقابل را به هم ریخته‌ایم. هر چه قدر که ما در لاکِ دفاعیِ بیشتری فرو برویم، تمرکز تیم مقابل برای تحمیلِ یک شکست سنگین به ما بیشتر خواهد بود.

اراده‌ی مردم

اما ما می‌توانیم با رأی به روحانی/عارف در همان دور اول از رئیس‌جمهور نشدنِ جلیلی (نرفتنِ او به دور دوم) مطمئن شویم. این که در صورتِ راه‌یابی عارف/روحانی و قالیباف به دور دوم بهترین راهکار چیست یا هاشمی/خاتمی بهتر است در دور دوم چه واکنشی نشان دهند، موضوع نوشته‌ی دیگری است. اما این جمله‌ها مربوط به یکی از یادداشت‌های وبلاگ مجمع دیوانگان است که حدود دو ماه قبل نوشته شده است. می‌خواهم آن را مورد تأکیدِ دوباره قرار دهم. نوشته شده‌بود:

«اگر بار دیگر بتوان این فضای رخوت و رکود را از بین برد و جامعه را به تحرک وا داشت، آن گاه همه به چشم خواهند دید که هیچ قدرتی نمی‌تواند در کمتر از چهار سال برای دومین بار در برابر اراده عمومی مردم دست به کودتا بزند.»

Image

 

این تصویر مربوط به پیاده‌رویِ مردها با کفش پاشنه بلندِ زنانه‌ست که با هدف آگاهی بخشی درباره‌ی خشونت علیه زنان در شهر تورنتوی کانادا برگزار شده. امسال یازدهمین سالیه که این برنامه در بعضی از شهرهای دنیا (از جمله بیخ گوش خودمون در استانبول) برگزار میشه. بانیِ برنامه در تورنتو در طول این سال‌ها «پویشِ (کمپینِ) روبانِ سفید» بوده که یکی از گسترده‌ترین و کاردرست‌ترین پویش‌ها در سطح دنیاست که با تمرکز روی پسرها و مردها در راستای حذف کلیه‌ی شکل‌های خشونت و تبعیض علیه زنان فعالیت می‌کنه.

شش تا نکته‌ی کوتاه درباره‌ی این راه‌پیمایی – که اسم‌ش هست «یک مایل در کفش‌های او راه برو» – به نظرم میاد:

اول؛ کفشِ پاشنه بلند در دنیای زنانه/مردانه شده‌ی امروز، یکی از کلیشه‌ای‌ترین نشانه‌های زنانگیه. کمتر تصویری روی مجله‌های مُدِ غربی یا بازیگر زنی روی فرش قرمز هالیوود رو میشه پیدا کرد که کفشِ پاشنه بلند نپوشیده نباشه. کفشِ پاشنه بلند در عین حال که زن‌ها رو در نظر عموم «سکسی»‌تر می‌کنه (سینه‌های جلوآمده، پاهای صاف و کشیده، باسنِ برجسته شده، راه رفتنِ خرامان خرامان بعد از مشقتِ زیاد)، اما اون‌ها رو موقع حرکت کردن در یک وضعیتِ نامتعادل قرار میده که هر لحظه امکانِ زمین‌خوردن‌شون هست. آمیزه‌ای از اغواگری/رنج/هنرمندی/ناتوانی/نیاز/بی‌تعادلی. و چه تصویری کلیشه‌ای‌تر از یه زنِ اغواگر که داره می‌خوره زمین و از یه بازوی قوی کمک می‌خواد که زیر بغل‌ش رو بگیره.

دوم؛ پوشیدنِ کفش پاشنه بلند زنانه – به عنوان یکی از بارزترین رفتارهای منتسب به زنانگی – قراره در این راه‌پیمایی به مردها کمک کنه تا بتونند خودشون رو برای مدتی جای زن‌ها بگذارند و با رنجِ «فیزیکی» که به خاطر راه رفتن با کفش پاشنه بلند می‌کشند اولن به دشواریِ زن بودن فکر کنند، و دومن این ایده رو درونی کنند که خشونت علیه زنان روی زندگی مردها هم اثرِ منفی می‌ذاره. 

سوم؛ اما تجربه‌ی شخصی نگارنده – که دو سال پیش در بوداپست در این راه‌پیمایی شرکت کردم – نشون میده که ممکنه مردهایی که در این راه‌پیمایی شرکت می‌کنند رنج «روانی» هم بکشند؛ یعنی توسط مردها (و زن‌ها)ی ناظرِ راه‌پیمایی، با نگاه و زبان مورد قضاوت، تمسخر و تحقیر (که شکل‌هایی از خشونته) قرار بگیرند. اغلبِ حرف‌هایی که به قصدِ تحقیر به مردهای شرکت‌کننده زده میشه برای نزدیک‌تر کردنِ جایگاهِ اجتماعی اون‌ها به زن‌ها و همجنسگراهاست. معادل‌های این تحقیرها در زبان فارسی میشه «اِواخواهر»، «کونی»، یا «خاک توی سرتون که یه جو مردونگی توی وجودتون نیست رفتید کفشِ زن‌ها رو پوشیدید.» 

چهارم؛ اما همین تجربه‌ی تحقیر و «خاک‌توسرت» خطاب شدن توسط مردانِ ناظر، می‌تونه دستِ کم سه تا پیامدِ مثبت برای مردهایی که در راه‌پیمایی شرکت می‌کنند داشته باشه: اول؛ اون‌ها رو به تجربه‌کردنِ بخشی از تجربه‌های زنانه در نظامِ مردسالار که ممکنه سرشار از تمسخر و تحقیر باشه نزدیک کنه؛ دوم به مردهای شرکت کننده در راه‌پیمایی نشون بده که خشونت مردان علیه زنان سوایِ خشونت مردان علیه مردان (و سوایِ رابطه‌ی سلسله‌مراتبی بین مردان) نیست و در نتیجه مبارزه با خشونت علیه زنان، با مبارزه با خشونت علیه مردان درهم‌تنیده‌ست. سوم؛ به مردهای شرکت‌کننده نشون بده که چه طور بسیاری از مردها، مردانگیِ خودشون رو با خشونت ورزیدن نسبت به دیگری تعریف کردند؛ یعنی نشون بده که مردها چه‌طور از اِعمالِ خشونت (یا تهدید به اِعمال خشونت) برای بازتولیدِ کلیشه‌های جنسیتی و برقرار موندنِ نظامِ سلسله‌مراتبی استفاده می‌کنند.

پنجم؛ پرسشی که ممکنه به ذهن بیاد – و شاید لزومن پاسخِ بله/خیر نداشته باشه – اینه که آیا کفشِ پاشنه بلند شکلی از خشونت علیه زنانه؟ می‌دونیم که درصدی از خشونت‌ علیه زنان خشونت‌های جسمیه (کتک خوردن، سوزانده‌شدنِ بدن، غیره)، و اکثر خشونت‌ها که اتفاقن کمتر گزارش میشه خشونت‌های روانی و جنسی (تحقیر، بی‌محلی، تجاوز، غیره). اما آیا ممکنه بعضی از انواعِ خشونت اصلن خشونت نامیده نشه، اصلن به رسمیت شناخته نشه، اصلن مورد بحث قرار نگیره، و در عوض تبدیل شده باشه به بخشی از زندگی عادی روزانه؟ آیا ممکنه کفش‌های پاشنه بلند (با وجود آسیب‌های پزشکیِ مستند شده) شکل‌هایی از خشونت باشند که در پیِ درهم‌تنیدگیِ آموزه‌های غالبِ نظامِ سرمایه‌داری و مردسالاری «عادی‌سازی» شده باشند، و اسم‌شون شده باشه «مُد»، «لباس»، «کالا»؟ آیا چهل و دومین روز اعتصاب غذای نسرین ستوده تبدیل شده به «خبری که لایکِ خوبی می‌خوره»؟

ششم؛ اگه یه روزی بیاد که توی خیابان ولیعصر از سر تئاتر پارک‌شهر این برنامه رو برگزار کنیم و بعد از برنامه برای دوستان‌مون شرح بدیم که: «جاتون خالی! رفتیم کفش پاشنه بلند پوشیدیم یه کیلومتر راه رفتیم! خیلی باحال بود! کلی خندیدیم! بعدش هم رفتیم پیتزا خوردیم میدون ونک!» یعنی همه‌ی چیزی که این بالا نوشته شده دود شده و به هوا رفته‌ست

 

اول؛ حجابِ اجباری یکی از به‌چشم‌آمدنی‌ترین وجوهِ استبداد، از مستقیم‌ترین انواع دخالت در شیوه‌ی زندگیِ روزمره‌ی مردم، از بارزترین شکل‌های نقضِ آزادی و عدالت، و نمایان‌گرِ سیمایِ انحصارطلبیِ حاکم در حوزه‌ی عمومی‌ست. فعالان سیاسیِ تحول‌خواه و روشنفکرانِ دینی و سکولار که سودای کاهشِ رنجِ انسان را دارند، بسیار بیش‌تر و پیش‌تر از این‌ها باید در پاسخ به این مطالبه‌ی فراگیرِ قشرِ وسیعی از زنان و مردانِ مذهبی و غیرمذهبی، در جهتِ عمومی کردنِ گفتمانِ حقِ انتخابِ پوششِ شهروندان و نسبتِ آن با عدالتِ اجتماعی قدم بردارند. هر اقدام نکویی که هر زمانی صورت گیرد البته مبارک است.

دوم؛ مخالفت با «حجابِ اجباری» تنها مخالفت با حقِ داشتن یا نداشتن یک روسری نیست. حجابِ اجباری، بخشی از ایدئولوژیِ تمامیت‌خواهی‌ست که گشتِ ارشاد در خیابان تنها یک وجه قابل رؤیت آن است. آموزه‌های یک‌طرفه‌ی رسانه‌های دولت مبنی بر پیوند حجاب و پاکدامنی، انتشار کتاب و توزیع کتابچه‌های «فواید حجابِ زنِ ایرانی»، نصبِ بیلبوردهای پول‌ساز، گران‌قیمت و فریبای «حجاب، مصونیت است نه محدودیت»، تشویقِ زنانِ خریدارِ کالای ایدئولوژیِ حاکم، و در مقابل تنبیه، جریمه و بازداشتِ زنانِ برهم‌زننده‌ی آن تصویرِ ایده‌آل، جداسازی جنسیتی، و تصویب آئین‌نامه‌های عفاف و پوشش در مهدکودک‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها، اداره‌ها و مکان‌های عمومی، از ابزارهایی‌ست که حاکم برای تأدیب و یکسان‌سازیِ شهروندان و انحصار قلمرو عمومی استفاده می‌کند؛ و روی تجربه‌ و دریافتِ زنان (و مردان) از دستِ کم تن، روابط اجتماعی، سکس، حجاب، پوشش، و دین اثر می‌گذارد. نمی‌توان از یک کمپین انتظار داشت که نسبت به همه‌ی این موارد واکنش نشان دهد، اما می‌توان انتظار داشت که مخالفت با حجابِ اجباری را به داشتن یا نداشتنِ یک روسری فرو نکاهد، و نیز مفهومِ «کمپین» را به «فرستادن یک عکس از خودمان از روی آرشیو کامپیوتر» ترجمه نکند.

سوم؛ تا آن جا که نگارنده از چند نفر از افراد شناخته‌شده‌ای که عکس‌شان را برای این کمپین در روزهای گذشته فرستادند پرس و جو کرده‌ست، ایشان لزومن نمی‌دانستند که بانیِ کمپینِ مذکور، «سازمان دانش‌آموختگان و دانشجویان لیبرال دانشگاه‌های ایران» است و لوگویی که روی عکس‌ها استفاده می‌شود بخشی از لوگوی این سازمان. عدمِ اطلاعِ مخاطبانِ کمپین از بانیانِ آن و سوء استفاده‌‌ی احتمالیِ بانیان از نیت خیرِ افراد در جهت کسبِ سرمایه‌ی اجتماعی برای سازمان سیاسی‌شان، غیر اخلاقی‌ست. امید است نام سازمان‌شان را بالای صفحه‌ی کمپین – و نه در صفحه‌های دیگری که کمتر به چشم می‌آید – بنویسند تا در صورتی که شخصی تمایلی به همکاری با این سازمان ندارد، دچار سوء تفاهم نشود.

چهارم؛ در یکی از پست‌های اخیر این کمپین آمده: «جمهوری اسلامی شاید تنها نظامی باشد که مساله ی پوشش زن را – متاسفانه – تا این اندازه سیاسی کرده است.» سوای نادرستیِ این گزاره، با توجه به آن‌که بسیاری از اعضای این گروهِ سیاسی پیش‌تر در نامه‌ای به رئیس جمهور امریکا از ایشان خواسته بودند که تحریم‌های بیشتری علیه ایران اِعمال کند و بانک مرکزی و نفت ایران نیز تحریم شود، و گاهن در مقاله‌های‌شان از جنگ نیز به عنوان یکی از راه‌های پیش‌ِ رو دفاع می‌کنند، جای نگرانی‌ست که نکند فردا از عکس‌هایی که مردم برایشان فرستاده‌اند برای نوشتنِ نامه‌ی دیگری این بار به خانم هیلاری کلینتون استفاده کنند تا ضمن شرحِ اجباری بودنِ حجاب، از ایشان بخواهند تا برای «نجات زنان ایران» – که «در تنها نظامی گرفتار شده‌اند که پوشش در آن تا این اندازه سیاسی‌ست» – به کمک‌شان بشتابد. باشد که چنین نشود.

امروز در اواخرِ برنامه‌ی «روی خط» که درباره‌ی تحریم‌های غرب علیهِ مردم ایران بود شرکت کردم. انتهای برنامه بود که فرصت رسید صحبت کنم (دقیقه 2:55 تا 7:46 این ویدئو) و تنها توانستم بخش‌های پایانیِ صحبتِ یکی از اعضای «سازمان دانش‌جویان و دانش‌آموختگانِ لیبرالِ دانشگاه‌های ایران» را بشنوم.

این جمله‌ها بخشی از صحبت‌های وی در دفاع از تحریم‌هاست که در ویدئو نیز آمده‌ست. وی می‌گوید: «این حکومت [جمهوری اسلامی] یک شر جهانی‌ست … ما باید خدا رو شاکر باشیم که جامعه‌ی جهانی به این نتیجه رسید که به جای جنگ، تحریم رو انتخاب کنه … من میگم ما واقعن باید خدا رو شاکر باشیم که با این همه ناامنی که جمهوری اسلامی داره ایجاد می‌کنه، شب و روز داره میگه اسرائیل رو باید محو کنیم، باز جامعه‌ی جهانی به تحریم‌ها راضی شده [و جنگ رو شروع نکرده].»

در کنار چند موردی که در برنامه‌ی زنده فرصت پیدا کردم در مخالفت با تحریم‌ها و پاسخ به این «شکرگزاری‌ها» بیان کنم (از جمله آن که تحریم شکلی از جنگ است و نه جایگزینی برای جنگ) می‌خواهم به پنج نکته – که لزومن در رابطه با موضوعِ برنامه نیست اما به نظرم با توجه به صحبت‌های فوق فرصتِ مناسبی برای مطرح کردنش است -‌ اشاره کنم.

اول؛ به نظرم دفاع از تحریم‌ها توسط افرادی که در خارج از کشور زندگی می‌کنند – پیش از هر چیز – می‌تواند سویه‌های غیراخلاقی داشته باشد. افرادی که در خارج از کشور، در ترکیه و فرانسه و امریکا و کانادا، زندگی می‌کنند و خواهانِ تحریم‌ها و یا احیانن جنگ و «مداخله‌ی بشردوستانه» علیه مردمِ ایران هستند، به نظرم اخلاقی‌تر آن است که خودشان به ایران سفر کنند تا در کنار رنجی که مردم – مخصوصن اقشار به حاشیه رانده شده و طبقاتِ پایینِ جامعه – می‌برند باشند. این سخن نافیِ آن نیست که ایرانیانِ خارج از کشور نیز از تحریم‌ها متضرر می‌شوند اما بار اصلی فقر و رنج و آسیب روی دوشِ مردم داخل ایران است؛ روی دوش زنِ کارگرِ سرپرستِ خانواری‌ست که با هدفمندی یارانه‌ها و بالا رفتنِ قیمت حامل‌های انرژی و افزایش قیمت مواد اولیه‌ی وارداتیِ کارخانه‌ای‌‌ که در آن کار می‌کند، قراردادِ سفید امضا کرده‌ست.

دوم؛ جمهوری اسلامیِ واقعن موجود بخشی از مشکل است، اما همه‌ی مشکل نیست. مشکلِ ریشه‌ای تر به نظرم بخشی معضلاتِ فرهنگی است مانند پدرسالاری، نژادپرستی، عرب‌ستیزی، همجنسگراهراسی، عدم رعایت حقوق دیگران و غیره، و بخشی خصوصیت‌ها و رفتارهای ناپسندی‌ست که عمدتن در فرهنگِ سیاسی – مخصوصن بین فعالانِ سیاسی خارج از کشور – جا خوش کرده مانند نامُدارایی، بی‌اخلاقی، دروغ‌گویی، باندبازی، غیبت، عدم پایبندی به ارزش‌های دموکراتیک، تهمت‌زنی و تحقیرِ آن‌هایی‌ که مانندِ ما نمی‌اندیشند. یعنی همان طور که گشتِ ارشاد بخشی از مشکل است – اما همه‌ی مشکل نیست – مشکلِ بزرگ‌تر بازی کردنِ نقشِ گشتِ ارشاد توسط بعضی از مردم، و نیز پدرسالاریِ حاکم بر بخشی از نیروهای سیاسی‌ست که خواهانِ تغییر وضعِ موجودند. و این سه تا یکدیگر را تقویت می‌کند.

سوم؛ به بیانِ دیگر با رفتنِ حسین شریعتمداری و احمد جنتی – که کندن یک تار مو از آن‌ها غنمیت فرض می‌شود – این وطن، وطن نخواهد شد، همان طور که «با کفن شدنِ شاه» نشد. مشکلِ ریشه‌ای ترِ ما حسین شریعتمداریسم و احمد جنتیسم ا‌ست که می‌تواند استبداد را بازتولید ‌کند. بندِ پایانیِ بیانیه‌ی «سازمان دانش‌آموختگان و دانشجویان لیبرال دانشگاه‌های ایران» را که اخیرن درباره‌ی «رفتار با اتباعِ افغان» صادر شده بخوانیم. به کار بردنِ واژه‌هایی مانند «مرتجع»، «فرقه‌ی عقب‌مانده» و «وارث وطن‌فروش» در وصفِ دیگران، استفاده از همان ادبیاتِ حسین شریعتمداری‌ در مخالفت با مخالفانِ خود است که بازتولید شده‌ست، منتهی این بار در پوششی سکولار و لیبرال، که البته جایِ ناراحتیِ بیشتر دارد. و یا گفتمان حاکم میان بعضی گروه‌های «چپ» را نگاه کنیم که در نقدِ بیانیه‌ی مذکور نوشته‌اند: «بر آن شدیم تا با تحلیل این جریان مسمومِ فکری…». یا ادبیاتی که توسط بعضی اصلاح‌طلبان گاه برای نواختنِ مخالفان استفاده می‌شود را بنگریم که می‌گویند: «چه قدر گفتیم انقلاب دستِ نااهلان نیافتد.» یعنی به جای آن که تأکید بر قانون‌مداری، دعوتِ یکدیگر به ارزش‌های دموکراتیک، و رعایت آداب و اصولِ نقد باشد، زبان به سمتِ نواختنِ یکدیگر با عبارت‌هایی مانند «مرتجع»، «مسموم» و «نااهل» هدایت می‌شود.

بسیاری، از جمله نگارنده، خود را فعالِ سیاسی – به آن معنا که قرار است برای وارد شدن به ساختارِ قدرت با گروه‌های سیاسی دیگر رقابت کنیم – نمی‌دانیم، و نگرانی‌مان از جهتِ شنیدنِ تهمت و تحقیرهای فردی نیست. بلکه نگرانی‌مان به عنوان ایرانیانی که دغدغه‌ی رنج مردم و آینده‌ی وطن دارند از جهت عدم رعایتِ ارزش‌های دموکراتیک میان طیفی از اوپوزوسیون است که قرار است در آینده سهمی از قدرتِ سیاسی داشته باشد. دیر یا زود این وضعیت تغییر می‌کند و حاکمانِ فعلی خواهند رفت، اما برای برقراری یک دموکراسی پایدار است که باید تلاش کنیم شریعتمداریسم از میان‌مان رخت ببندد.

چهارم؛ زندگی کردن در یک جامعه‌ی استبدادزده برای سال‌های طولانی در کنار خصوصیت‌های روانشناختیِ فردی که در موقعیت‌های اجتماعی مختلف بروز می‌کند ممکن است همه‌ی ما ازجمله نگارنده را گاه به عدم پایبندی به ارزش‌ها و روش‌های دموکراتیک، بی اخلاقی و به کار بردنِ ادبیاتِ توهین‌بار نزدیک کند. آن چه که اهمیت دارد نقدِ خود و آگاه بودن به نادرستیِ این رفتار است. اگر بی‌اخلاقی، توهین، تحقیر و خوارداشتِ دیگری به رفتارِ «عادی» و «قابل قبول» تبدیل شد و آن را بی‌پروا به کار بردیم یا در فضای مجازی و حقیقی مشوقِ آن شدیم و محفل‌های گروهی برای تحقیرِ افراد راه انداختیم و به این رویه اعتراض نکردیم جای نگرانی‌ست؛ مخصوصن اگر این رفتارها از طرف گروه‌ها و سازمان‌هایی سر بزند که خود را اوپوزوسیون و گروهِ سیاسیِ دموکرات می‌دانند و تلاش می‌کنند که فردا به ساختار حقوقیِ قدرت وارد شوند. سیاست کثیف نیست، اما سیاست بی رعایت‌ اخلاق و اصول و روش‌های دموکراتیک، شبیه برکه‌ی کم‌آبی‌ست که مدت‌هاست آبش راکِد مانده و بدنِ افرادی که در آن شنا می‌کنند را کثیف می‌کند.

پنجم؛ در نتیجه خطری که در مصاحبه به آن اشاره کردم و این جا تکرار می‌کنم این است که اگر هدفِ خود را تنها به مخالفتِ با جمهوری اسلامی خلاصه کنیم و جمهوری اسلامی را در جایگاهِ یک «شر جهانی» بنشانیم و از هر روشِ غیر اخلاقی برای رسیدن به مقصود استفاده کنیم تا جایی که «شکرگزار» شویم که تحریم شده‌ایم، و در همین حال پایگاه‌های نظامی امریکا در منطقه و آپارتاید دولتِ اسرائیل و زخمِ فلسطین را وقعی ننهیم یا مشروعیت ببخشیم و چشم‌مان را به بی‌عدالتی و خشونتی که در «نظمِ نظامِ بین‌المللی» وجود دارد ببندیم، نه تنها دموکراسی به بار نمی‌نشانیم و بازتولیدِ استبداد می‌کنیم، بلکه ممکن است به سرنوشتی شبیهِ سرنوشتِ سازمان مجاهدین خلق دچار شویم. آن‌ها نیز تنها هدفِ خود را برکندنِ نظامِ جمهوری اسلامی می‌دانستند، البته خود را چپِ مذهبی می‌خواندند و با نیروهای عراق علیه حکومتِ ایران هم‌پیمان شدند. امروز می‌توان خود را – به طور مثال – لیبرالِ سکولار خواند، با اسرائیل و دولت‌های غربی همراهی کرد، و به همان سرنوشت دچار شد.

مصطفی تاجزاده‌، این مردِ مبارز، در نامه‌ای که امروز برای دخترش از زندان اوین نوشته‌است شجاعانه و برای چندمین بار می‌نویسد که نسل او از سال‌های آغاز انقلاب و تحمیلِ سبکِ زندگی بر مردم درس‌ گرفته‌ست. باشد که اوپوزوسیونِ عمدتن خارج‌نشینِ جمهوری اسلامی نیز نگاهی به سرنوشتِ پیشینیان بیاندازد؛ چه خود را لیبرال بخواند، چه چپ، چه ملی‌گرا، چه سلطنت‌طلب، چه غیره. پایبندی به اخلاق و اصول و روش‌های دموکراتیک اهمیتِ بسیار بیشتری نسبت به نامی که برای خود برمی‌گزینیم دارد. فکر می‌کنم که این برای همه‌ی ایرانیانی که در آرزوی زیستن در ایرانی آباد، آزاد و برخوردار از دموکراسیِ پایدار هستند به کار خواهد آمد.

صبح بیست و پنج خرداد، داخل دانشگاه شریف، پشت درب ورودی خیابون آزادی جمع شده بودیم. دو تا بیانیه‌ی میرحسین رو پرینت گرفته بودیم و بین بچه‌ها تقسیم می‌کردیم. مسئولِ اون روزهای پرینتِ تعاونیِ دانشگاه، درِ گوشی گفت که دستور از بالا رسیده که مطلب‌های سیاسی پرینت نکنن. گفت اما ما به حرف‌شون گوش نمی‌دیم. حتی پول پرینت‌ها رو ازمون نگرفت. با بچه‌ها بحث می‌کردیم که از دانشگاه بریم بیرون یا نه. یه عده که دیروز رفته بودن دانشگاه تهران، خبر آورده بودن که این‌ها حکمِ تیر دارن و خانم رهنورد از مردم خواسته بیرون نیان. می‌گفتن دیشب چند نفر توی کوی کشته شدن. یه عده‌ی دیگه نظرشون این بود که باید از دانشگاه رفت بیرون. می‌گفتن میرحسین قراره بیاد سر بهبودی یا جیحون. اگه زیاد باشیم کاری نمی‌تونن بکنن. با مشورتی که کردیم بالاخره قرار شد یه عده‌مون از دانشگاه بریم بیرون. رفتیم به سمت زیرگذر یادگار. چند صد نفر دیگه، یا بیشتر، از کوچه‌ها اطراف اضافه می‌شدند. مثل رودهایی که می‌ریزه به دریا. رسیدیم جلوی مسجد سر حبیب اللهی. یکی گفت یا حسین. همه پشت سرش گفتیم میرحسین. دوباره گفت یا حسین. دوباره گفتیم میرحسین. قلب‌هامون تند تند می‌زد. مجوزی دیگه در کار نبود. انتخابات تموم شده بود و واسه اولین بار بود که خارج دانشگاه با مردم تظاهرات می‌کردیم. یه آقایی پشتِ‌بومِ ساختمون‌ها رو نشون می‌داد. می‌گفت حتمن تک‌تیرانداز گذاشتند. مراقب باشید. اون یکی می‌گفت دل‌تون قُرص. چیزی نمی‌شه. خدا با ماست. دورتر یه جمعیتی از زیر پل یادگار داشت میومد به سمتِ ما. زیاد بودن. نفر آخر دسته‌شون اما معلوم نبود. به هم رسیدیم. حالا چند هزار نفر بودیم، یا بیشتر. یه نفس شعار می‌دادیم یا حسین میرحسین. دستامون بالا بود. توی هر متر مربع چند نفر. به همدیگه چسبیده بودیم. نمی‌دونم چرا. بدن‌هامون جذبِ همدیگه می‌شد. عجیب‌ترین لحظه‌های زندگی. انگار در مرکز ثقل عالم بودیم. وسط تاریخ. خیابون حبیب‌اللهی رو رفتم بالا و برگشتم. بچه‌های خودمون رو گم کرده بودم. دیگه نمی‌شد آخر جمعیت رو دید. نه از عقب، نه از جلو. راه افتادم به سمت آزادی. نزدیک‌های میدون، ضلعِ شرقی، ابطحی داشت واسه مردم حرف می‌زد. کرباسچی اون طرف‌تر. صدا سخت به صدا می‌رسید. مردم قرار می‌گذاشتند واسه فردا. ساعت پنج میدون ولیعصر. هر چند دقیقه یک بار یکی می‌گفت میرحسین داره میاد، میرحسین داره میاد. راه رو باز کنید. وسط جمعیت یه تونل باز می‌شد. مثل عصای حضرت موسی که می‌زد به دریا. اسمِ میرحسین، عصای موسی شده بود. برگشتم سمت دانشگاه. کروبی چند ده متر اون طرف تر از دربِ ورودیِ دانشگاه، رفته بود روی ماشین. با عبای قهوه‌ای کم‌رنگ‌اش. صداش شنیده نمی‌شد. ولی پررنگ بود. از وسط جمعیت رد شدم. بسیجی‌های داخل دانشگاه عکسِ احمدی‌نژاد رو دست‌شون گرفته بودند. مردمِ عصبانی، هجوم بردند به سمت‌ نرده‌ها. نرده‌های دانشگاه اومد پایین. دومین بار بود که نرده‌های دانشگاه پایین می‌اومد. اولی بیست‌ودوی اسفند هشتاد و چهار بود که بسیج با زور باتوم، شهید دفن کرد. زنجیر انسانی درست کردیم جلوی در که کسی وارد نشه. درست مثل چهار سال پیش. نرده‌ها رو دوباره بالا آوردیم. بسیجی‌ها نموندن. سر درِ دانشگاه مال ما شده بود. سبز. رفتیم روی پشتِ بامِ دانشگاه. برای مردم دست تکون می‌دادیم. اونا دست تکون می‌دادن. می‌خندیدند. نیازی به حرف زدن نبود. با نگاه‌مون حرف می‌زدیم. با دستبندمون. دیدن اون همه آدم حس ابهت می‌آورد. حسِ افتخار. به مردم. به ایران. حس ارزشمندِ انسان بودن. توی اون روز آفتابی و بدون ابر. چند ساعت بعد با ماشین از روی پل یادگار رد شدم. مردم هنوز داشتند برمی‌گشتند. یکی پیراهنِ خونی‌اش رو گذاشت روی شیشه. گفت کُشتند. دم‌دمای غروب بود.


روز مرد

2012/06/05

روز «مرد» به مردانی که «مردانگی»شان را

نه با مخالفت و تضاد با زنانگی، نه با تملک بر بدنِ زن، نه با غیرت، نه با اِعمالِ خشونت و قدرت بر دیگری برای به دست‌آوردنِ حق، نه با عدمِ ابرازِ احساسات، نه با همجنسگراستیزی، نه با تحقیرِ مردانِ لاک‌زده و آرایش‌کرده و زیرابروبرداشته، نه با توانایی در «کَردن»، نه با گریه نکردن، نه با ناموس‌پرستی، نه با تعداد زنانی که با آن‌ها خوابیده‌اند، نه با تعداد مُشت‌هایی که زده‌اند یا خورده‌اند، نه با تعداد فحش‌های جنسی که داده‌اند یا شنیده‌اند، نه با تعدادِ بطریِ آب‌جو که بالاکشیده‌اند، نه با متلک‌های خیابانی، نه با نظرهای «کارشناسی» درباره‌ی سایزِ بدنِ زنان، نه با لزومِ حساب کردنِ پولِ شامِ زنی که با وی بیرون رفته‌اند، نه با لزومِ نان‌آوری، نه با میهن‌پرستی، نه با خلیج‌فارس پرستی، نه با تحقیرِ مردانِ عرب و افغان، نه با جِر دادنِ یقه به خاطر بُردِ پرسپولیس، نه با لزومِ خوردنِ گوشت و کباب، نه با دورِ بازو و قدرتِ صدا، نه با انجام ندادنِ کارهای «زنانه»، نه با زشت دانستنِ شستنِ ظرف‌های بعد از ناهار، نه با عار دانستنِ عوض کردنِ پوشکِ کودک، نه با ریسک‌پذیری و خطر، نه با ویراژ در خیابان، نه با لزومِ پذیرفتنِ شغل‌های پر استرس و پرمسئولیت، نه با کلفتی و اندازه‌ی آلت، نه با کوتاه نیامدن از اشتباه، نه با نپذیرفتنِ شکست، نه با برنده‌شدن در هر رقابتی به هر قیمتی، و نه با پرهیز از گفتنِ جمله‌ی «دوست‌ات دارم» به کسانی که دوست‌شان دارد،

بلکه «مردانگی»‌شان را با مخالفت با زن‌ستیزی و همجنسگراستیزی و خشونت، و با تلاش برای درکِ دیگری، راست‌گویی، خوش‌قولی، مدارا، حق‌طلبی، عدالت‌جویی، برابری‌خواهی، خوش‌خلقی، فروتنی، خنده‌رویی، ظلم‌ستیزی، صلح‌طلبی، دیگرخواهی، انسان‌دوستی و عشق‌ورزی تعریف کرده‌اند، مبارک باد!

همه‌ی ما مردان – من، شما، دیگری – بخشی از خصوصیت‌های دسته‌ی اول را با خود داریم. سعی کنیم به مردانِ دسته‌ی دوم نزدیک‌تر باشیم.

خبر رسید از یکی از دوستانِ خوب که کمپین 99 به میمنت و مبارکی و شادی نامزد جایزه سالیانه «گزارشگران بدون مرز» دویچه وله شده است. ده وبلاگ و وب سایتِ حقوق بشریِ دیگر هم کاندیدا شده اند از کشورهای چین، روسیه، اندونزی، کلمبیا، آلمان، مراکش، بنگلادش، آنگولا، و چند جای دیگر. کار بعضی شان بسیار خوب است.

سوای نتیجه ی رأی گیری که دارد انجام می شود، شناخته تر شدنِ کمپین 99 میانِ غیرفارسی زبان ها از نتایجِ خوبِ این نامزدی است. به نظرم در کنار پیوندِ انسانی که کمپین 99 میان کوشندگانِ آزادی و عدالت برقرار کرد (و در سی و نه روایتِ باقی مانده برقرار خواهد کرد)، شکستنِ حصارِ زبانی یکی از دست آوردهای اش بود. روایت زندانیان سیاسی و به تبعِ آن روایتِ جنبش دموکراسی خواهیِ مردمِ ایران دارد میانِ غیرایرانیان به اشتراک گذاشته می شود.

اگر حوصله تان کشید سری به وب سایت رأی گیری بزنید. کمپین 99 را جایی آن وسط ها می توان پیدا کرد.

این متنِ سخنرانی ام در میان جمعی از فعالان ضد جنگ نیویورک است (ویدئو را این جا ببینید.) اکثرشان از فعالان چپ امریکایی اند. خلاصه ی صحبت ام این است که ما باید نشان دهیم که فعالیت های ضد جنگ و ضد تحریم مان مساوی با حمایت از جمهوری اسلامی نیست. یعنی در کنار «نه به جنگ! نه به تحریم!» می بایست به «سرکوبِ دولتی!» نیز «نه» بگوییم و در کنار مبارزه ی دموکراتیک مردم ایران برای آزادی و عدالت قرار بگیریم.

تأثیر گذاشتن روی جنبش ضد جنگِ امریکا کارِ ساده ای نیست. آن ها در بدترین حالت کنار دیکتاتورهای ضد امریکایی می ایستند، و در وضعیتی بهتر مسأله ی دیکتاتوری در ایران برای بسیاری شان دغدغه نیست. موضع ضد امریکایی حکومتِ ایران، حضور پایگاه های بیشمار امریکا در خاورمیانه،  حاکم بودنِ منطقِ جنگِ سرد میان بعضی حلقه های چپ، سیاست های دوگانه ی امریکا در منطقه، نظامِ نابرابرِ بین المللی، و عدم ارتباطِ معنی دارِ ایرانیانِ دموکراسی خواه با فعالانِ امریکایی در طول این سال ها، باعث شده است تا صحبت درباره ی «جنبش دموکراتیکِ مردمِ ایران» میان حلقه های چپ امریکا به آسانی میسر نباشد.

اما آن ها فعالان ضد جنگ اند و برای آن که بتوانیم در جنبش ضد جنگ اثرگذار باشیم راهی جز گفت و گو، تأکید بر اشتراکات، و نشان دادنِ کاستی های نگاهِ «ضد امپریالیستیِ» آن ها نداریم. پس از شرکت در تظاهراتِ چهارم فوریه در نیویورک و در دست گرفتنِ پلاکاردهای «نه به جنگ، نه به تحریم و نه به دیکتاتوری» متحدین جدیدی پیدا کرده ایم. از آن روز تا به حال تقریبن هر هفته یک بار جلسه داشته ایم و اخیرن گروهی تشکیل داده ایم با حضور ایرانی ها، ایرانی-امریکایی ها و دیگرانی که با ما در «نه به جنگ! نه به تحریم! نه به سرکوبِ دولتی!» همراه هستند. در هفته های آینده بیشتر از این گروهِ تازه تأسیس می نویسم.

متنِ سخنرانی ام به شرحِ زیر است

I would like to start by going back to June 15th 2009. Three days had passed since the presidential election. The announced result was not as many Iranians had expected. It was shocking. Despite well-grounded evidences of fraud, Ahmadinejad had claimed victory by a landslide. Members of The Guardian Council, who were responsible for examining the credibility of the results, and were expected not to take sides, had already supported Ahmadinejad weeks prior to the election. The supreme leader himself had congratulated him for his victory. Streets had been packed with armed revolutionary guards and pro-government semi-militia Basijis. Everything was at odds with what might give us hope. Except one thing; for months prior to the election, tens of thousands of Iranians had been occupying public spaces, chanting “if fraud happens, Iran will become the Armageddon”. That is: don’t cheat or we will claim our votes in the streets. Those slogans were still echoing in our heads and on our lips. Our solidarity was our power

I was a student of mechanical engineering at Sharif University of Technology at that time. Like many other Iranians, I was involved in pre-election presidential campaigns. In student movement we were fighting for our basic rights. During the first four-year presidency of Ahmadinejad, most of the democratically elected student bodies across the country had got shut down; hundreds of students, including my friend Zia Nabavi, had been banned from continuing their education for speaking up their minds; many others, including my friends Majid Tavakkoli and Bahareh Hedayat, had been arrested and sentenced to years in prison; professors who were not expressing their loyalty to the regime had been compulsively retired; and university guards had become agents of the security forces, reporting the activities of students to security officials and helping intelligent agencies to arrest us

It was 8:30, in the morning of Monday June 15th 2009, when I arrived at Sharif. My university was located near Azadi Square, a strategic location for protestors. Unlike any other day, hundreds of other students had already gathered in the main yard. They were distributing Mir-Hossein Mousavi’s statements. He had invited the officials to respect the law, and had called for civil and non-violent protests. Since early hours after the election, several politicians, journalists, lawyers and prominent grassroots activists had been arrested. Reformist newspapers, internet and even cell phones had been shut down. And state media had started its pro-Ahmadinejad propaganda. History had taught us not to have trust in the system. Occupying streets in mass numbers was the only remaining way of expressing discontent

It was ten in the morning. We had been told that security forces had permission to kill protestors with their snipers. Despite the possible threats, some of my friends and I decided to leave the university and start marching in the street. We were a hundred. That was the first time since 1999 students’ uprisings that we were chanting anti-dictatorship slogans out of university campus. It was a historical moment. Half an hour later our numbers got thousands. The unprecedented spectre of fear and hope was haunting Tehran. Moments later I could not find my student friends anymore. I got lost in the crowd. Not hundreds or thousands, but millions of Iranians, men, women, children, young, old, from different social classes, were marching in the Azadi street. On that day, seven people, including Sohrab Arabi, got killed

I left my country in September 2009 to Budapest/Hungary, four months after the election. Had I lived in Iran few more months, I would have ended up in prison for violating national security, making propaganda against the regime, and insulting the supreme leader. They were common charges against protestors. State media was calling us CIA Agents who intended to disrupt the country. They were false, shameful, and disgusting accusations. The Iranian democratic green movement is rooted in more than a century struggle of Iranians for freedom and justice. It is constituted of, but could not be reduced to, students, women, and workers’ movements, with the overall aim of not necessarily toppling the regime down, but appreciating human dignity and respectability. It is anything but a CIA plot

Two years and nine months have passed and it’s the seventh month that I am at US. Now we are facing different social and political realities. Iranian Green Movement has been harshly cracked down, US has pushed for crippling economic sanctions against Iranian people, and Israel and US warmongers are threatening Iranians with military aggression

It is abundantly clear that the recent, unprecedented sanctions are going to have an adverse effect on Iran’s economy. They will lead to reduction in GDP, higher unemployment, inflation, and widening the gap between the rich and the poor. Lives of teachers, white collar workers, laborers, and vulnerable members of the society who are working hard to making a living are hurt the most. Sanctions are not alternative to war. They are war by definition

Undoubtedly, sanctions and threat of war will also weaken the Iranian democratic movement. They provide a pretext for the Iranian government to escalate its repressive measures against labor and other progressive movements, make people more dependent on the authoritative state to meet their daily needs, and increase social tensions, poverty and anomies. A disempowered society loses its capacities of resistance against state repression

In the light of these concerns, on February 4th 2012, on “Day of Mass Action” against a possible war with Iran, hundreds of us went to the streets of New York to oppose war, sanctions, and, of course, to stand in solidarity with Iranians’ struggle for freedom and justice. Not everybody agreed with us on the last point. Some leftist activists in the protest were trying to silence us. They made efforts to tear our placard, block our march, and even beat and took microphone from one of the speakers while she was expressing her solidarity with the Iranian Green Movement

One American protestor, who made several speeches at the rally, approached me, looked into my face, and overtly accused us of being CIA Agents. Her words instantly took me back to Tehran, to two years and nine months ago, when Iranian protestors who were risking their freedom and lives for freedom and economical justice had to bear the same accusations. That American protestor in New York was not a semi-militia Baisji member, nor was she being paid by Islamic Republic to silence Iranian dissidents. But her legitimate anti-war, anti-imperialist approach had pushed her too far to illegitimately stand beside the Iranian dictators

But the story has one more dimension. The Iranian state media, and the notorious Press TV – which has the records of broadcasting the forced confessions of Iranian political prisoners – were also present at the demonstration. They had hard time on that day. The mass presence of anti-war, anti-sanction and anti-state repression Iranians and their allies had made it difficult for Iranian state media to make coverage. Yet, they eventually managed to make several interviews and took some pictures. On February 5th 2012, the front page of hardline newspapers in Iran was a picture of the anti-war protest in New York, with an eye-catching title: “Supporters of Islamic Republic in US  Marched Against War!” That is, here in US we were shamefully called CIA Agents, and there in Iran we were ridiculously addressed as supporters of Islamic Republic. But we are, in fact, neither of them

My friends and I, who have recently formed a group called Havaar (The Iranian Initiative Against War, Sanctions, and State Repression) invite leftist activists in US (and more ideally around the world) for a new way of resistance. While we are trapped between foreign imperialists and domestic dictators, we believe that there is a way out of this cycle

We have to make it clear that our anti-war and anti-sanction position is not equal to support for Iranian government. This does not mean lending our support to any specific political group or individual in Iran. It rather means standing in solidarity with Iranians’ struggle for social and political freedoms, economical justice and judicial transparency. Any anti-war statement or action which stays silent on this issue, will be hijacked by Islamic Republic and will be used as part of propaganda machine against Iranian people

Besides, standing beside Iranians’ labor and other progressive movements does not mean supporting foreign intervention for “regime change”. We have to be explicit about it. We are calling for self-determination. Iranians must have the right to freely determine their own government without foreign intervention or external compulsion

The majority of political prisoners in Iran and families of those who were murdered by Iranian government are also against war, against sanction, and against foreign intervention. Most Iranians in US are on the same boat. Without showing them our solidarity we make an anti-war movement which not only serves the interests of Islamic Republic, but leaves Iranians alone in their struggle for liberty and justice

I would like to end by bringing a quote from the brilliant article of Raha, the Iranian Feminist Collective, titled “Solidarity and Its Discontents”. The article goes, “There is no contradiction between opposing every instance of US meddling in Iran–and every other country–and supporting the popular, democratic struggles of ordinary Iranians against dictatorship. Effective international solidarity requires that the two go hand in hand … We are calling for a rethinking of what internationalism and international solidarity means from the vantage point of activists working in the US. Internationalism has to start from below, from the differently articulated aspirations of mass movements against state militarism, dictatorship, economic crisis, gender, sexual, religious, class and ethnic oppression, in Iran, in the US and all over the world.” a. a

اول؛ ما چه طور می فهمیم کسی «مرد» است یا «زن»؟ آیا از روی عکس، آرایش، رفتار، لباس، چهره، نحوه صحبت کردن، معاشرت، عادت های فردی و اجتماعی، باورها، تفریح ها، علائق، خلق و خو، منش و روشِ یک فرد می توان گفت که جنسیت وی چیست؟ بگذارید سؤال را شکلِ دیگری بپرسیم. منظورِ ما از این که می گوییم فلانی «زن» است یا «مرد» است چیست؟ 

دوم؛ آیا منظور از «مرد» و «زن» بودن، «پرفورمنس (رفتار)» های اجتماعیِ وی است یا «بیولوژیک» وی؟ مثلن می دانیم که اگر فردی که بدنِ «مذکر» دارد، آرایش، چهره، لباس، خلق و خو و «پرفورمنس» های اجتماعی ای داشته باشد که از نظر جامعه «زنانه» است، بسیاری – که از بدنِ مذکرِ او خبر ندارند – او را «زن» می دانند. اما آیا او «در واقع» مرد است و ادای «زن» ها را در آورده؟ یا «واقعیتی» وجود ندارد؟ منظورِ ما از واقعیتِ یک فرد، «بیولوژیکِ» اوست یا «پرفورمنسِ» اجتماعی اش؟

سوم؛ اگر منظور از واقعیتِ یک نفر، و «مرد» یا «زن» دانستنِ او، پرفورمنسِ اجتماعیِ آن شخص باشد، آیا می توان نتیجه گرفت که انسان ها از آن جا که در زمان ها و مکان های متفاوت می توانند پرفورمنس های اجتماعیِ متنوعی داشته باشند، در نتیجه «جنسیت» های متنوعی می سازند؟ یعنی ممکن است یک فرد زمانی در نظر عموم «زن» باشد – مثلن چون عکسی دارد که شبیه «زن» هاست – و زمانی دیگر «مرد» – چون عکسی دارد که شبیه «مرد» هاست – و در زمانی «ابهام» برانگیزد و ذهنِ جامعه نتواند او را در هیچ کدام از این دو گروهِ مسلط جای دهد؟ اگر پاسخ مثبت است – که هست – آیا بیراه است که بگوییم پرفورمنس اجتماعی معیارِ مناسبی برای تعیینِ جنسیتِ ثابتِ وی نیست؟

چهارم؛ بنابراین آیا می توان نتیجه گرفت که از آن جا که پرفورمنسِ اجتماعی تغییر می کند و غیر ایستاست، این بیولوژیِ انسان هاست که تعیین کننده جنسیت شان است و واقعیت آن جا نهفته است؟ اگر این گونه است، و می شود انسان ها را بر اساس بیولوژی شان به دو دسته «مؤنث» و «مذکر» تقسیم کرد، اولن منظورِ از بیولوژی چیست؟ آیا منظورِ ما بافت کروموزومی است؟ یا ترشح هورمون ها؟ یا خصوصیت های روانی؟ یا آلت تناسلی؟ اگر فردی مجموعه ای به هم ریخته از این ها را داشت – که بسیاری دارند – چه قضاوتی درباره بیولوژی او صادق است؟ دومن اگر جنسیت افراد بر اساسِ بیولوژی شان تعیین می شود و بتوان آن ها را در دو گروه «مذکر» و «مؤنث» و در نتیجه «مرد» و «زن» جای داد، آن گاه چه حکمی درباره ی بیولوژی و جنسیت افرادی می توان داد که دوست دارند بدنِ خود را به دلایل مختلف به تیغ جراحی بسپارند؟ آیا بیولوژی و در نتیجه جنسیت آن ها در طول زمان تغییر می کند؟

پنجم؛ افرادی هستند که می خواهند بدن شان مطابق انتظاراتی باشد که جامعه از یک پرفورمنسِ اجتماعی خاص دارد. مثلن فردی که بدنِ «مذکر» دارد و پرفورمنسِ اجتماعیِ به اصطلاح «زنانه» – مثلن لاک می زند و دامن می پوشد و آرایش می کند و ناز دارد – ممکن است بدن اش را به تیغ جراحی بسپارد تا بین «بدن» و «پرفورمنسِ اجتماعی» که جامعه از او انتظار دارد هماهنگی ایجاد کند. او از دستِ آلتِ تناسلیِ مردانه خلاص می شود، هورمون مصرف می کند، و روی کمر، ران ها و سینه های اش عمل جراحی انجام می دهد. آیا با تغییرِ بیولوژی، و با تغییرِ بدن، جنسیت او نیز دستخوشِ تغییر می شود؟

ششم؛ نتیجه این که اگر بیولوژی (به معنای «مذکر» و «مؤنث» بودن) متغیر باشد و نه یک حقیقتِ ثابت، و نتوان تمام انسان ها را به دو دسته ی «مؤنث» و «مذکر» فروکاست – که نمی توان – و اگر رفتارهای اجتماعی نیز متنوع و متکثر باشد و نه یک واقعیتِ ایستا، و نتوان جنسیت یک فرد را با استناد به رفتارِ اجتماعی اش برای همیشه تعیین کرد – که نمی شود – در نتیجه آیا این طور به نظر نمی رسد که ما با «جنسیت های غیرایستا و سیال» سر و کار داریم و نه با یک جنسیتِ ثابتِ همیشگی؟

هفتم؛ اگر این گونه باشد، آن وقت آیا دسته بندی های اجتماعی مانند «همجنسگرا»، «دیگرجنسگرا» و «دوجنسگرا» بیش از پیش معنایِ خودش را از دست نمی دهد؟ مگر گرایش جنسی مربوط به گرایش یک بیولوژی به بیولوژی دیگر، یا یک جنسیت به جنسیت دیگر یا چیزهایی شبیه به این نیست؟ اگر این گونه است، در صورتی که ایستایی و تغییرناپذیریِ «بیولوژی» و «جنسیت» پیش از این زیر سؤال رفته باشد – که رفته است – چه طور می شود مفهومِ گرایش جنسی را فهمید؟ آیا گرایش جنسی نیز همانند جنسیت متغیر و سیال خواهد بود؟